31 / 3 / 3

ظهر اومدم سریع شام پختم، بعدازظهر رفتم بازار برای مادرامیر دوتا روسری و یه بلوز گرفتم

چهلم مادرش شده، بدم برای عزا دراوردن اینا

با اسنپ رفتم ، خودم که اصلا متوجه نشدم، راننده زنگ زد گفت کلیدام تو ماشینش جا گذاشتم 😐

نزدیک مغازه بودم، امیر گفت لوکیشن بفرست کلیدام با پیک بفرستم برات

فرستاد ولی نه با پیک، همکارش زودی با موتور آورد

ساعت نه و نیم برگشتم خونه، گاز روشن گذاشته بودم و خورش خوب پخته بود، برنج گذاشتم

امیر رسید میخواستم بریم دنبال کلیدا ولی دیروقت بود، دیگه معلوم نیست کی بریم!

یکی از روسریارو گذاشتم کنار برا مامان خودم🙄🙄🙄

خیلی خسته ام، پام درد می‌کنه

31 / 3 / 3

_ امیر تو اگه یه فرشته نیستی پس چی ای؟

_ من خرم

😐🤦🏻‍♀️😂

30 / 3 / 3

الان رفتم پیش پرداخت، نصف پول لپ دادم

خداحافظ پس اندازها

البته که هدفم یا لپ تاپ بود یا موتور

ولی دیدم حالا موتور واجب نیست بعدا میخرم

ماهی 6تومنم باید براش قسط بدم

انشاالله که خدا کمک کنه بتونم از لپ تاپ یه استفاده ای ببرم

باید کلاس آموزشی یا کارآموزی اینا برم

باید از این کار بیام بیرون، جای پیشرفت که نداره فقططط درجا زدنه یا حداقل در کنارش یه حرکتی بزنم

امیدوارم بعداً پشیمون نشم از اینکه گرافیک دو برداشتم!

کار گرافیکی نمیخوام انجام بدم که، هوم🤔 یا برا گیم نمیخوام که

باز خوبه حداقل یه ترا گرفتم

29 / 3 / 3

یه آدم رودربایستی دار وعده غذایی دعوت کنید، شام چی می‌پزید؟

27 / 3 / 3

کسی هست واقعا حلوا شکری دوست داشته باشه ؟

اینام مثل اراکیا و سمنانیان وجود خارجی ندارن

26 / 3 / 3

از دیروز احساس بی خوابی میکنم، بی خواب نیستما ولی دلم میخواد بخوابم

میفهمی چی میگم ؟

هرروز هشت و نیم بیدار میشم دیروز که جمعه بود گفتم اخیش می‌خوابم! حالا روز تعطیل نهایت تا نه بتونم بخوابما

ساعت هشت بود امیر بالاسر من نشست هی صدا زد😒😒😒 نه اینکه کاری داشته باشه، نه، ادا می‌آورد

من دوبار به زاغی گفتم ناز ناز

حالا یاد گرفته هی به من میگه نازناز! با لحن آهن آلاااااات، ضایعاااااات

هی بلند با صدای گرفته سر صبح می‌گفت ناز نااااااز 😑😑😑😑

از دنده چپ پاشدم، بعد خودش رفت سرکار، یک ساعت نشد برگشت، مریض شد، تب و لرز داشت، بهش دارو دادن عین خرس تاااا غروب خوابید😐😐😐

دوروز پیشم تو چشمش پلیسه رفته بود، اومد خونه گفت آشغال تو چشممه، هرچی دیدم هیچی نبود بجز تو سیاهی چشمش که یه نقطه بود و اون تکون نمیخورد، چشاش کاسه خون شد گفت ولش کن خودش خوب میشه لج کردم بریم دکتر ببینه

دکتر قطره ریخت گفت همون نقطه پلیسه بود، با تیزیش رفته بود تو چشمش، به سختی دراورد، هنوز چشاش قرمز بود، با خواب دیروز یکم بهتر شد.

26 / 3 / 3

ده ماهه با طایفه مادری امیر یه قرعه کشی نوشتیم.

یَک بَلواییه تو این گروه قرعه که بیا و ببین

نمی‌دونم چجوری شایدم شانسکی، هربار که تو خونه مدیر قرعه یا مادر خواهراش قرعه کشی شد بدون حضور ماها، اسم خودشون در اومد

پنج ماه اینجوری شد😐

دیشبم اسم مادرش دراومد همه اعتراض کردن

منم گفتم گویا هرجا باشی اسم همونا درمیاد، ماه بعدی بیا خونه ما 😁😁

17 / 3 / 3

خدا کنه تو مراسم امروز نگن بیا قرآن بخون😐

نمی‌تونم خب 😐😐 از هر پنج تا کلمه 3تا غلط میخونم

اصلا این که اعراب داره باید راحت تر باشه خوندش، چرا سخت‌ تره؟

شاید چون اعراب داره و شلوغش کرده، هوم؟ نمیشه ؟ 😕

17 / 3 / 3

غروب رفتم بازار، ولی هیچی نخریدم😐

چرا لباسا اینجوری شدن؟!

دوتا شال خریدم نوک مدادی که احتمالا فردا سرم میزارم و آبی آسمونی 😍

پایین بودم، تو خرما گردو گذاشتم

کمک کردم حلوا پختیم

حلوا تزیین کردیم

همینا تا الان طول کشید! البته الان که نه یک ساعت پیش

وسط کار اومدم بالا شام خوردم دوباره رفتم

داداشم و امیر جمع و جور کردن ولی ظرفارو نگاهم نکردن😁

اومدم ظرفارو شستم، رفتم دوش گرفتم یکم مرتب کردم حالا بخوابم، تا ظهر برم سرکار، بیام لباس اتو بزنم حاضر شم برم پایین مراسم

مامانم دعوت بود ولی نمیتونه بیاد، نوبتش بود که مادربزرگم پیششون بمونه

بخوابم، شب بخیر 🌹

16 / 3 / 3

دیگه فرصت نوشتن نداشتم، تو این چند روز دوبار رفتم دماوند، خواهرا و برادر امیر اومدن خونمون، واسه زیارت قبولی و سوقاتیاشون دادم بهشون.

یه روزم من رفتم خونه خواهر سومی، همون که باهم مشهد بودیم اما برا اونم سوقاتی بردم، راستش اولش نگرفتم ولی برگشتنی تو قطار به مادرش گفت چرا برا این و اون خرید کردی برا من نگرفتی؟ دیدم حتما می‌خواد گله کنه، سوقاتی مامانم یکم جا به جا کردم به اینم شبیه بقیه سوقاتی دادم، درعوض برا مامانم یه مثقال زعفرون از خونه داشتم دادم، آبنبات، زردچوبه و زرشک اینا

فردا خونه مادرش روضه گرفتن، برا مادربزرگش، خب من چی بپوشم😐🙁

اگه حوصله داشتم غروب یه سر برم بازار، به بازار که نزدیک باشی این چیزاش خوبه

___________________________________________________________

صبح هنوز ساعت ۷نشده بود امیر با بغض و درموندگی صدام زد

با ترس پریدم

گفت بیا زاغی داره میمیره گفتم چیییییی؟؟؟؟ چرااااا؟؟؟

گفت اینجا دراز کشیده بودم، یهو دیدم شپلق از رو چوبش افتاد

بی جون و مریض بود، پاهاش تو هم قفل شده بود، میزاشتی زمین به پهلو میخوابید، امیر خییییلی ناراحت بود، بغلش کرد، هی سرشو ناز میکرد می‌گفت پاشو زاغی، پاشو قارقار کن، پاشو برامون برقص، صدا آمبولانس بده

دیدم این خیلی ناراحته، ظرف آبشو بردم سریع آب قند درست کردم با سرنگ آوردم، دوتا سرنگ امیر ریخت تو حلقش، گذاشتیم تو افتاب، یه ذرررره سرحال شد، یه قار گفت، گفتم فشارش افتاده🙄 ( اصلا پرنده ها مگه فشار دارن؟! نمی‌دونم🙄) امیر گفت یه چی تو گلوش گیر کرده داره خفش میکنه، با اینکه میدونستیم هیچ چیز خاصی نخورده مسیر گلوشو امیر ماساژ داد، آبکی دسشویی کرد ، مطمئن شدیم چیزی تو گلوش نیست، همین آب قند خارج شد، غذاشو تازه خریدیم گفتیم نکنه غذا کپکی، مرگ موشی چیزی داشت این مصموم شده، مجبورش کردیم پر بزنه، هی بال بال زد دوبار دشویی کرد گفتیم خب این دیگه رودش خالی شده، سیب آوردم براش زاغی عاشق سیبه عین اسب میخوره ولی امروز کوچولو کوچولو نوک میزد ، غذاشو عوض کردم، تو آبش عسل و مولتی ویتامین ریختم، نیم ساعت بعد رو به راه شد.

حالا ما شروع کردیم مسخره کردن😂😂

ادای امیر درآوردم، گفتم گریه میکردی، آی حرص میخورد😂😂😂

می‌گفت نه تو عین مامانا داشتی بچتو خوب میکردی😂😂

گفتم این انقد سیاه و زشت بچه من نیست که بیشتر میخوره بچه تو باشه😂

تازه اب‌قند که آوردم نصف قند توراه اب کردم می‌گفت به اندازه کافی شیرین نیست، انقد تکرار کرد گفتم بخور ببین شیرینه یا نه؟؟؟ می‌گفت آخه من تو ظرف آب این بخورم؟؟؟ رفت یه مشت قند آورد اضافه کرد😐

حالا شب بیاد انقد بهش میخندم، کاری سرت بیارم اسمت بره اَ یادت😁😁 (با ریتم بخون)

می‌دونم میخواد اون روزی که شاشو‌ رفته بود من گریه میکردم بکشه جلو😂 برا اونم جواب دارم 😂. خدا برسه به داد 😁( بازم‌ با ریتم)

6 / 3 / 3

و تامام

ما رسیدیم خونه

5 / 3 / 3

امروز زود بیدار شدیم چمدونارو جمع کردیم، رفتیم صبونه، بعد اتاقو تحویل دادیم، چمدون سپردیم به هتل رفتیم حرم
تو یخچال هتل مغزیجات و انرژی زا و آبمیوه و نوشابه اینا بود، ماهم فکرکردیم رو خوده اتاق رزرو شدس، یکم خوردیم، بقیشو جمع کردیم تو چمدونا با خودمون آوردیم ، آخرسر گفت از یخچال چیزی خوردین؟حساب کنید😂😂😂
یک و پونصد شد😂😂😂 رومون نمیشد بگیم عاقا‌ ما نخوردیم اینارو بزار بیارمش😂😂😂 همشو دو یا یک و نیم برابر قیمت روی جلد حساب کردن ماهم خریدیم 😂🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️
خواهرش اصلا نرفت زیارت بچه که خوابید گرفتم بغلم گفتم برو، گفت بیدار میشه اذیت می‌کنه گفتم عیب نداره برو، اونم رفت زیارت، اما بچه طفلک آروم بغلم خوابید اصلا بیدار نشد. چایی و دمنوش حرم خوردیم
بعدش رفتیم بازار، یکم خرید کردیم بیست بار همو گم کردیم! من برا بقیه یه بسته کوچیک زرشک و حبه عناب و تسبیح گرفتم، برا خودمون یکم زرشک و زعفرون نخودکشمش گرفتم، بقیه همه چی خریدن، ادویه ، حدود سه تومن زعفرون!، دمنوش، زرشک ، نبات، مومیایی، لباس، هل، انگشتر و دستبند برا بچه ها‌...
دیر بود ، فکرمیکردم بلیط ۱۷:۵۵، شانسی نگاه انداختم دیدم نههه اشتباه میکردیم ساعت ۱۷:۱۵
ساعت ۴بود ما هنوز بازار بودیم! سریع اسنپ زدیم، اسنپی رسید ولی من و زهرا بودیم بقیه گم شدن ، زنگ می‌زدیم بیایین می‌گفت می‌آییم الان ، دوباره زنگ می‌زدیم می‌گفت ما فلان جا وایسادیم الان می‌آییم ، آخرش زهرا سرشون جیغ زد تا اومدن
سریع رفتیم هتل چمدون برداشتیم ، دیدم زیپ چمدون من بازه، تو اون جیب فقط کلید بود، ولی همونم نبود، از پذیرش پرسیدم گفت کسی دست نمیزنه ، نمیدونم حالا شایدم جایی گذاشتم الان یادم نمیاد،
دوباره اسنپ زدیم رفتیم راه اهن، خیلی گشنه بودیم تقریبا نیم ساعت وقت داشتیم، تو فست فودی راه آهن ساندویچ گرفتیم، بدو بدو رفتیم سوار قطار شدیم، تو قطار ناهار خوردیم، چقدم خوشمزه بود
این قطارم خوبه، یکم با بچه بازی کردیم خوابش برد، خریدارو باز کردیم، حساب کتاب کردیم، شام خوردیم، الان بقیه خوابن، منم بخوابم، ساعت حدود ۴ میرسیم
شب بخیر ❤️

5 / 3 / 3

دیروز اول رفتیم یه پاساژ مسخره، ولی یه کتونی اصل اونجا دیدم خیلی قشنگ بود اما گرون میگفت، تهران حتما ارزون تر و متنوع تره

بعدش رفتیم چالیدره، بلیط گرفتیم سوار تله سیژ شدیم رفتیم بالا، قشنگ بود، من و زهرا سوار شدیم، خواهرش و مادرش

مادرش از بچه کوچیک تو بغل ترسیده بود، رفتیم عکسایی که ازمون انداختن دیدیم قشنگ شدن، یدونه چاپ گرفتیم 250، یکی دیگه هم چون آف تور داشتیم رایگان چاپ گرفتن 😒

خودمون عکس انداختیم، ذرت خوردیم، بچه خیییلی گریه کرد، خیلی

دیگه تایم برگشت مامانش گفت من با بچه نمیام، میترسم، خواهرشم بهش برخورده بود می‌گفت من خودم تنها میرم، دیگه زهرا و مامانش سوار شدن، منو خواهرسومی و بچش، این بچه یهو شروع کرد گریه و بی قراری، هی میخواست بلند شه، تو بغل بچرخه، از زیر دست سر بخوره، انقد گریه کرد تا مسیر تموم شد.

یه خانواده اصفهانی کنارمون بودن، خوب و مودب بودن، یا آهنگا دست میزدن، میخوندن، آهنگ درخواستی میدادن

بعد از اون رقتیم بازارچه بعثت طرقبه، بقیه یکم خرید کردن، من نه، فقط برا بچه یه ساز دهنی خریدم

تا برگردیم هتل ساعت 9و نیم شد، ترافیک بود، سریع رفتیم شام، خسته و خوابالو بودیم

هم نظر بودیم نریم حرم بجز مامانش، هی غیر مستقیم گفتیم خسته ایم، پامون درد می‌کنه تو چی ؟ میگفت نه اصلا می‌گفتیم خوابمون میاد می‌گفت بعد از حرم می‌آییم می‌خوابیم! مستقیم می‌گفتیم نریم میدونستیم ناراحت میشه ولی بازم زهرا گفت ول کن حال نداریم نرو

آقا این قهر کرد، هیچی نگفت اما ریز ریز حاضر شد تو این فاصله زهرا و بچه خوابشون برد، یهو چادر گذاشت سرش بدون حرف رفت بیرون!

دیدم گناه داره، اون علاقش حرم و زیارت و نمازه، آخرین شبه، هم ادرس بلد نیست هم همیشه تنهایی می‌ترسه،

سریع حاضر شدم، چادر برداشتم بدو بدو رفتم، فکرکنم بیست قدمی هتل رسیدم بهش، دکمه مانتو توراه بستم!

رفتیم حرم هیچیم غر نزدم😁 گفتم بشین با خیال راحت نماز بخون من میرم صف زیارت وایمیسم بعد بیا پیشم، همین که رسید بهم تسبیح دستش که ذکر می‌گفت الکی پاره شد ریخت زمین، جمع کردیم رفتیم زیارت، بعد تو خود حرم گفت می‌خواد به نیت اموات نماز بخونه، گفتم بخون، بعدش کم‌کم راه افتادیم سمت هتل، به سختی دوش گرفتم 🙄 خوابیدم

.

خیلی خسته ام

همین الان از حرم برگشتیم رفتم دوش گرفتم تاااازه اومدم بخوابم

چشمام میسوزه

.

به بلوتوث اتوبوس وصل شدم😶

نمی‌دونم آهنگ چی بزارم

همش آهنگ محلی دارم😐

بگو آخه مرض داری

تتلو بزارم زیارتارو بشوره ببره؟

4 / 3 / 5

صبح 8بیدار شدیم رفتیم صبونه و حرم
خیلی شلوغ بود، صف طولانی
مامان امیر گفت میرم زیارت گفتیم ول کن نرو، شب می‌آییم
گفت نه حیفه میرم، میخواست از وسط صف بره اجازه نمیدادن، من و زهرا پشیمون شدیم گفتیم راه نمی‌دن نمیاییم اون وایساد تااااا بالاخره رفت
حالا تو این همه جمعیت گم شد ، نه شماره ای حفظ بود نه گوشی برده بود، نه فارسی بلده
هرچی گشتیم پیداش نکردیم ، خودش برگشت، گفت کلی حیاط گشتیم تا پیداتون کردم
رفتیم ناهار، غذای امروز بهتر بود، من جوجه برداشتم
بعدش اومدیم اتاق حاضر شدیم توراهیم میریم طرقبه و چالیدره
تا دم آخر هی این می‌گفت نمیام اون می‌گفت نمیام، دیگه با شوخی و خنده گفتم مگه دست خودتونه همه میایید، مامانش می‌گفت شما برید من میرم حرم، جدی می‌گفتا، بهش گفتم سن منی دِقلارین🥴🥴 میخواستم بگم منو دق دادی به اشتباهم انقد خندید😁 گفتم حاضر شین وگرنه من دوبل پولو به عنوان جریمه ازتون میگیرم

بریم ببینیم چه خبره

3 / 3 / 3

فکرکنم ساعت 3: سرکوچه هتل میشد همون خیابونی که تشییع جنازه بود

از پنجره دیدم، شلوغ بود، همه رو هم میوفتادن، یه سریا با کالسکه اومده بودن، آخه واجب بود مرد/زن حسابی، بشین خونت

شاید ساعت 5: بعد از ظهر رفتیم فلاسک گرفتیم یه چایی بیسکوییت خوردیم

حاضر شدیم رفتیم سمت حرم، گفتن بستس، رفتیم از قیصری عطر خریدیم، همیشه سفارش می‌دادیم این دفعه حضوری رفتیم از آنلاین کمتر خریدم🥴 آخه زیاد دارم، فعلا همونارو استفاده کنم تا بوش خراب نشده ولی در عوض دوتا عطر جدید خریدم.

هتل تا حرم تقریبا یه ربع بیست دقیقه راهه، با بچه کوچیک خیلی سخت پیاده رفتیم برگشتیم

هممممه ی مسیر گریه کرد، واقعا همشو و بغل هییییچکس نمیره بجز مامانش، مامانش خیلی خسته شد ولی چاره ای نبود ، نمیومد بغلمون و خیابون هم باز نبود که اسنپ بزنیم

برگشتیم یه آبمیوه خوردیم 8 رفتیم شام

من هم ناهار قیمه خوردم هم شام، احتمالش زیاده همه وعده هارو قیمه بخورم 😐 از قیافه بقیه غذاها خوشم نیومد.

احتمالا 9: حاضر شدیم وضو گرفتیم رفتیم حرم، خود ضریح هنوز بسته بود، تو حیاط موندیم، چایی خوردیم، کفشای بچه رو پوشید، فقططط دویید به هر سمتی که دلش میخواست، اصلا توجه به اینکه صداش می‌زنیم نداشت، کفشش درآورد بازم گریه رو شروع کرددددد و بغل هیشکی نرفت تا خسته شد و گلوش گرفت، رفتیم زیرزمین حرم یکم نشستیم ، به یاد همتون نماز خوندم، رفتیم پنجره فولاد دیدیم عه در حرم بازه که، رفتیم ضریح زیارت کردیم، برگشتیم سمت هتل، خروجی حرم اشتباه اومدیم، گم شدیم از کوچه پس کوچه راهمون پیدا کردیم تا فلکه آب، بقیشو تاکسی گرفتیم اومدیم، بچه تا لحظه آخر که خوابش برد گریه کرد!

از دفتر هتل زنگ زدن گفتن فردا تور طرقبه اینا داره، یکم با ناز اما در نهایت همه راضی بودیم بریم، پولش واریز کردم ، حالا یکی یکی دارن میکشن عقب میگن من نمیام😐😕

فعلا که رو مخ و بدسفر نیستن...

3 / 3 / 3

ساعت 9: به سختی رسیدیم هتل

همه خیابونارو بستن، یه اسنپی بنده خدا انقد اینور اونور رفت تو این کوچه پس کوچه ها تا بالاخره به هتل رسید.

وسیله ها زیاده، دوتا اسنپ زدیم، من و مادرش باهم اومدیم دوتا خواهرا موندن

اسنپ اونا وسط راه پیادشون کرده، پولشم کامل گرفته😐

اومدم به جای زهرا فرم پر کردم، نامه شرکت تحویل دادم گفت ساعت 2اتاق آماده میشه، گفت تو این فاصله حرم نرید، کلا مشهدیا نظرشونه امروز حرم نریم، بجاش برید استخر هتل

زهرا و خواهرش رسیدن، زهرا پ شد، اون یکی خواهرشم بچه کوچیک داره بهونه میگرفت، دیگه استخر کنسل شد

پذیرش گفت 100تومن بدید، نصف روز اتاق بگیرید، دادیم اتاقو زودتر تحویل گرفتیم.

ساعت 11: تو یخچال تنقلات و آبمیوه اینا بود، رانی خوردیم رو تختاش ملافه کشیدیم خوابیدیم😁 تلویزیون روشن کردیم بزنیم پخش زنده مشهد 😐

3 / 3 / 3

ما رسیدیم نزدیکای مشهد

من اگر میخواستم هم دیروز می‌تونستم تهران برم تشییع جنازه

هم امروز مشهد برم

ولی هیچکدوم نرفتم و نمی‌رم😕

جدای از شغلش، به عنوان یه آدم ناراحت شدم براش

کاش امروز موج های آبی باز بود میرفتم ☹️

2 / 3 / 3

دیشب ساعت یک شب رفت دراز کشید، گفتم منم مسواک میزنم میام

گفت اگه خوابم برد بیدارم کن

پرسیدم چرا؟ خب بخواب

میگه نه بیدار کن بغلت کنم راحت بخوابم 🥺💚

2 / 3 / 3

از دیشب نتم کار نمی‌کرد

هیچی باز نمیشد، حتی اپ بانک!

پریشب رفتم دماوند، چمدون برداشتم، صبح زود برگشتیم رفتم سرکار

دیشب وسیله هام جمع کردم

صبح 7 بیدار شدم با امیر خداحافظی کردم رفت سرکار

خودم رفتم بخوابم، حالا مگه خوابم‌ میبرد😐 تا 9الکی تو جام‌ بودم، خوابم برد تا ده و نیم

پاشدم یکم جمع و جور کردم، کتلت پختم، ،وسیله هام ریختم تو چمدون، رفتم دوش گرفتم، یه سری لباس داشتم با دست شستم (من بیشتر لباسام با دست می‌شورم) یه قابلمه کتلت برا شام و ناهار فردا امیر گذاشتم، برا خودمون لقمه درست کردم، با مامانم یکم حرف زدم، وقت داشتم بازم یه وعده دیگه برنج و قارچ پختم برا امیر، ( قارچش میریم از کوه میکنیم، فرق داره، منظورم قارچ پروشی نیست) ساعت پنج و نیم رفتم پایین، داشتن حاضر می‌شدن، اسنپ گرفتیم رفتیم راه آهن

حتی با دوتا خواهرش که تو ساختمون بودن هم خداحافظی نکردیم 😐😐😐 اصلا انگار نشد😐😐

ولی به جاری زنگ زدم خداحافظی کردم 😁 خودشیرینی 😁😁😁

ساعت 7 راه افتادیم، چقد قطار خوبیه، یه مهماندار خیلی باحال داره😁

فعلا تو راهیم

1 / 3 / 2

خب بچه ها می‌خوام وسیله هام جمع کنم

مشهدیا میشه بگین اونجا هوا چجوریاس؟