20 / 2 / 2

فکرمی‌کنم حدود روز بیستم ماه رمضون بود افطاری خونه برادر امیر دعوت شدیم.

اون شب بحث پیش اومد که همگی بریم شمال

عاقا اینا تا هماهنگ شن یه‌ ماه طول کشید، هفته پیش قطعی شد افتاد برای آخر همین هفته، ۲۱ام، پنج‌شنبه بریم تا یکشنبه برگردیم

همه هماهنگ بودیم، همه چی قطعی بود ، همه مرخصیارو گرفته بودیم، تا دیشب که برادر امیر خبر داد پسرش برا شنبه امتحان داره😑

کنکوریه و کلی کلاس ملاس می‌ره و واقعا درسخونه، حالا این امتحانِ چیه نمی‌دونم

از اولشم پسرش از خداش بود نیاد، مثل من مسافرت خانوادگی خوشش نمیاد 😑 ولی خب مادرش قبول نمیکنه، میگه دلم میمونه پیش بچم و کنسل شد😶

بچه ها گریشون گرفته بود که ما دلمون میخواد بریم ، دیگه جاری پیشنهاد داد بریم دماوند؟! منم راستش تو رو دروایسی قبول کردم و گفتم پس پنجشنبه بریم داهاتمون و جمعه برگردیم.

فعلا هماهنگن، حالا ببینیم چی میشه

ادامه مطلب

20 / 2 / 1402

یک ساعت پر استرسی بود! یه آقای بازنشسته اومد، میخواست پرداخت قسطی بزنه و از حقوقش کسر بشه، وارد سامانه بانک شدم خطا داد

زنگ زدم شعبه گفت بجای سامانه وکالت کاغذی ازش بگیرم، بازم مشکل خوردیم و مجبور شدم برگردم به سامانه بانک

تو این فاصله با اطمینان از اینکه بالاخره یه راهی پیدا میکنم و کسراز حقوق میزنم، همه کاراش کردم، بدون پرداخت پولش!

بازم زنگ زدم به شعبه و کد ملی گفتم، گفتن نه این آقا بدهی داره و حسابش مسدوده!! انگار آب یخ ریختن روم

سعی کردم خونسردیم حفظ کنم، بهش گفتم شما بدهی دارید نمیشه کسر از حقوق بزنم ، اونم گفت من نه بدهی دارم، نه چک برگشتی دارم، نه جایی ضامن شدم، هیچی!

گفتم خلاصه نمیشه قسطی بزنم، پولش الان باید تسویه بشه! بیشتر استرسی شدم وقتی گفت الان انقد موجودی ندارم اصلا😣😣

بازم سعی کردم خونسرد باشم نفهمه کارم گیرشه، گفتم عه خب اینجوری کاراتون میمونه، هر روزی هم بگذره جریمه میخوره، گفتم شایدم سامانه بانک مشکل داره من کاری که میتونم براتون بکنم اینه که رو فیش بزنم قسطی، اما پول قسطا متوقتا دست ما امانت بمونه، هروقت از طرف بانک مشکل حل شد، من این پول به حساب شما برمیگردونم!

گفت خب باشه، ولی من پول ندارم الان 😶 برم از دخترم سوال کنم ببینم داره😑😑

راستش ترسیدم بره، بعد حساب کتاباشو مجبور شم ازجیب بدم، بیشتر از نصف حقوق یک ماهم!!!

گفتم زنگ بزنید به دخترتون، گفت نه خونش همین بغله میرم میام،

رفت!!!

هی خودخوری کردممممم، هی میگفتم عب ندارن پولش میدی تا آدم بشی جلو جلو کارارو نکنی، بعد میگفتم خب قسطی میدم، هرماه مبلغ قسطشو میدم 🤦🏻‍♀️

همینجوری تو فکر بودم، دیدم اومدددد 🤩🤩🤩

گفت بیا دخترم از این دوتا کارت پول قسطارو بکش، کارتا به اسم دخترش بود، گفت اگر کارای بانک درست شد که این پول برگردون برام، اگر درست نشد که هیچی دیگه ما تسویه ایم.

وای خیلی خیالم راحت شد، کل حقوقم خیلی ناچیزه، نصفشم بابت این می‌رفت خب زورم میومد🤦🏻‍♀️

19 / 2 / 2

ماشین لامصب بازم خراب شده، دیشب امیر خییییلی کلافه و عصبی بود

می‌گفت هی پول می‌زارم کنار واسه خریدای خونه، واسه خرید جنس مغازه، واسه کوفت واسه زهرمار

آخرش به هیچکدوم اینا نمی‌رسه! چون ماشین سرراه همه اینا قدعلم کرده و هی باید ماهی چند میلیون، کل درآمدم، خرج این کنم تا ماه بعدی بازم خرابه

انقد کلافه بود می‌گفت بخدا دلم میخواد یه ۴لیتری بنزین بریزم روش و اتیشش بزنم و تموم!

دیروز باز برده تعمیر، میگه ببین تو حسابم فقط ۲۹هزار تومن مونده، حتی ۱۵۰تومن پول نقد توجیبمم دادم برا این لعنتی

بابام دی ماه بهش گفت از طرف محل کارم وام میدن، من نمیخوام، اگر شما میخوایید بردارید، وگرنه کلا کنسل کنم ، امیر گفت آره می‌خوام هرچی زودتر برسه دستم بهتره

چهار ماهه هی میگه وام میدن هی میگه نمیدن! الان مامانم زنگ زد ازش پرسیدم خبر داری وام چی شد؟

اونم شروع کرد غر زدن!!! چرا یه پولدار نمیاد سمت ما؟؟ این دیگه کی بود خدا انداخت تو کاسه ما؟! چرا هیشکی دستش به دهنش نمی‌رسه!؟ منظورش امیر بود

کلا ساکت شدم! فکرکرد قطع شده دو سه بار گفت الو الو

آخرشم گفتم باشه مرسی خدافظ...

نمی‌گم چشممون به دست بقیس اما خب آدمو امیدوار نکنین! یه بار بگو نه نمیدن و تموم

حداقل بخاطر اینا غر نزن سرم! پولدارا سمت پولدارا میرن، سمت عین خودشون میرن!

ای خدا یه پولی جور شه این ماشین عوض کنیم...

.

باورم نمیشه شاشو برگشت 🤩

یعنی همون اطراف می‌چرخیده، رفته تو کبوترای همسایه 😆

اونم آورد تحویل داد 🥰🤩

ولی من سردردم خوب نشده ، رفتم دوش گرفتم ، دراز کشیدم، قرص خوردم ولی فایده نداشت.

امیر گفت بریم شاشو ببینی ؟ اولش خوشحال شدم ولی یادم افتاد صبح باید برگردیم گفتم ول کن نریم

تو چشمام انگار خورده شیشه ریختن

.

تو این سرما و تاریکی شاشو کجاست ؟ 😭

شاشو شبه بیا

سرم داره میترکه

.

شاشوی من فرار کرد 😭😭😭😭😭

دلم میخواد تا ابد براش گریه کنم😭😭😭

برگرد بی معرفت

8 / 2 / 2

بریم ببینیم این دخترا چقد میخوان کلاس بزارن واسمون 😑

لامصبا خیلی تغییر کردن

فکرکنم من و یکی دو نفر دیگه همون آدم دبیرستان باشیم

من که دقیقا همونم 🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️

7 / 2 / 2

یکم اردیبهشت‌ تولدم بود، دماوند بودم.

غروب امیر و داداشم گفتن کار دارن میرن بیرون، منکه متوجه شدم میرن کیک بگیرن ولی چیزی نگفتم.

برگشتن، درباز کردم، از بالا دیدم جعبه کیک پشتشون قایم کردن 😬 از کنار پنجره رفتم کنار که فکرکنن من نفهمیدم.

عاقا اینا این چارتا پله رو یه ربع طول کشید بیان بالا 😄 نگو داشتن کیک از جعبه درمیاوردن شمع و فشفشه میچیدن روش 😄

بعد انقد ضایع بودن رسیدن پشت در شمع روشن میکردن، تق تق صدا فندک میومد 😄

کادویی هم دریافت نکردم 😬 بجز مامانم اینا که پول دادن

خلاصه که هلو ۲۴ 🙋🏻‍♀️

7 / 2 / 2

هفته پیش ، امیر از سرکار برگشت، قیافش زارررر بود

موهاش ژولیدههه، دست و سر و صورتش سیاه! تا اینجاش عادی بود ، معمولا هر روز سرکار همینجوری میشه😁

ولی اون روز خیلی کثیف تر بود به علاوه اینکه زانو شلوار جینش پااااره بود، خودشم خندون نبود

گفتم چی شدی؟؟؟ گفت با موتور خورده زمین، در واقع تصادف کرده، یهو یه ۲۰۷ پیچیده جلوش اینم سرعتش زیاد بود نتونست جمع کنه، خورد به ماشین و افتاد، دنده هاش درد میکرد، زانوش بدجور زخم شد و خب اون پژو مقصر بود، امیر گفت حوصله دنگ و فنگ نداشتم بهش گفتم برو

موتور خیلی چیزیش نشد، فقط از این سر تا اون سر خط افتاده

بازم خداروشکر


هفته پیش دوستای دوران دبیرستان هماهنگ کردن جمعه بریم بیرون، بعد از چندساااال قرار بود همو ببینیم، منم اوکی دادم و گفتم میام. همون روز کارت عروسی اومد و دعوت شدیم عروسی دوست امیر، اونم کجا؟ خلخال 😑😑😑

هم دلم میخواست برم، بخاطر جاده اسالم هم دلم نمی‌خواست برم بخاطر اینکه بین دعوتیایی که می‌شناختم همه مجرد بودن و من تو قسمت خانوما تنها باید میرفتم. خیلی سختم نبود، بالاخره بایکی حرف میزدم آشنا میشدم دیگه 😁

ولی خب به بچه ها قول داده بودم باهاشون برم بیرون

دیروز، امیر زنگ زد گفت دوستاش هماهنگ کردن می‌خوان برن، اگر نریم زشته چون اون واسه عقد ما تا دماوند اومد، اگر باهم بریم ممکنه شب جا نداشته باشیم، چارتا پسر باشیم کنار خیابون هم میشه بخوابیم

خلاصه غیرمستقیم گفت منو نمیبره 😑

منم خوشحال، میرم دماوند که فردا بریم بیرون

کلا هرجا میرفتم خوشحال بودم چه خلخال چه دماوند😬

ولییی دلم جاده اسالم میخواست 🥲

۴ صبح بیدار شدم امیر راهی کردم فرستادم رفت، خودم دیگه خوابم نبرد، الکی چشمام بستم 😑 کاش پا میشدم کارام میکردم

۷ خوابم برد، ۸ رفتم سرکار ، ظهر اومدم بدو بدو وسیله هام جمع کردم برم دماوند، یهو خریت کردم به سرم زد برم بازار 😶😶😶 چرا آخه دختر؟؟! 😑

آخه بازم خریت کردم، اون کتونی جدیده رو پوشیدم که با هییییچی از لباسام ست نیست. گفتم بزار برم یه مانتو شلوار بگیرم با این کتونی خوب باشه، هییییچی هم نخریدم 😑😑😑 فقط یه شال که اصلا لازمش نداشتم خریدم😶

باز به سرم زد برگردم خونه لباسام عوض کنم، کتونی سفید بپوشم.

دوباره با همون کوله رو دوشم برگشتم خونه، سریع لباسام برداشتم، باز راه افتادم سمت دماوند، دو ساعت الکی وقت تلف کردم رفتم خونه و برگشتم، حتی فرصت نکردم یه دوش بگیرم ، باید شب همونجا برم، نه صبونه خوردم نه ناهار 😑 چندتا دونه آجیل خوردم فقط

+ ادامه با همون رمز ثابت

ادامه مطلب

.

وای باورم نمیشه ماشین بوددددد 🤩

یعنی نبودا، از دور دیدم نیست خواستم برگردم، شانسم امتحان کردم و یهو ماشین اومد🤩

احتمالا آخرین ماشین باشه

آخیش بالاخره رسیدم

.

از صبح زود بدو بدو داشتم ، هنوزم دارم

اما تو متروام و دویدنم فایده نداره

میرم دماوند، کلی دوییدم حالا میترسم تا بخوام برسم، ماشینا تموم شه و مجبور شم باز برگردم خونه😑

همه دست به دعا بشید ماشین باشه🥺