21 / 8 / 3
16: برای پنجشنبه عروسی فامیلمون دعوت بودیم، امیر گفت معذبم، کسیو نمیشناسم نمیام، از طرفی ماشین داداشم خراب شده و حالا حالا ها کار داره، قرار گذاشتیم با ماشین امیر بریم، اونم یه روز ماشین دست خواهرش بوده پیام کشف حجاب اومد و گفتن بیارید ماشینو بزارید پارکینگ، هیچی دیگه، امیر گفت فعلا نمیرم تحویل بدم با همین ماشین میرم سرکار میام اگر مامور جلومو گرفت میخوابونه ( این ماشینو هنوز تعویض پلاک نبردیم فروشنده باید پیگیر بشه😕)، ماهم با اون یکی ماشینمون رفتیم، داداشم قبول نمیکرد میگفت ماشین نو و امانته نبریمش بهتره، دیگه هم من هم امیر چندباررر بهش گفتیم نه بابا ببر هرچیم شد فردا سرت
غروب من و داداشم رفتیم دماوند پیش مامانم اینا
17: حدودا 9 صبح بود با بابام و مامانم راه افتادیم سمت شمال( عروسیش شمال بود) هم مامانم هم بابام خیلی استرس ماشینو داشتن، ولی ما جدی گفته بودیم که « ماشین برا خودتونه و فکر امانت بودن نداشته باشین» ظهر رسیدیم، همونجا ناهار خوردیم بعد رفتیم خونه عموم! ( کلا 5بارم خونش نرفتم!)
غروب حاضر شدیم، من رفتم آرایشگاه موهام کرلی کرد و رفتیم عروسی
خوب بود، خوش گذشت، عروس با این که فامیل بود ولی نمیشناختم، داماد دوست و هم دانشگاهی و هم کلاسی من بود، کلی شوخی کردیم و سر به سرش گذاشتیم.
منتظر عروس کشون نموندیم و رفتیم خونه یه فامیل دیگه خوابیدیم، اونجا هم تا آخر شب گفتیم خندیدیم، سپر جلو سمت راننده خط افتاده فکرمیکنم اون شب ماشین تو حیاط آوردنی خورد به در، من اخرشب دیدم به کسی چیزی نگفتم شایدم از قبل بود ولی بعید میدونم
18: صبح اومدیم سمت دماوند، قبلش یه سر رفتیم داهات، ناهار با داییم اینا بودیم غروب اومدیم ، یکم استراحت کردیم، شام خوردیم، خسته و له برگشتیم تهران
+ من از عروسی راه دور متنفرم...
نه جایی برای خاصر شدن داری، نه جایی برای دوش گرفتن، هزار جور وسیله هم باید ببری