26 / 1 / 2

دیشب با امیر تاریخ پ از سال ۹۹ تا الان مرور میکردیم، متوجه شدیم دقیقا هر سه ماه تا تغییر فصل بهم میریزه!

گفت فاطمه این کدوم قسمت گوشیته؟ گفتم نوت

گفت گوشی من نداره🥴 گفتم چرا بابا داره

گفت میشه چندتا از اینا ایجاد کرد؟ گفتم آره هرچقدر بخوای

برگشت زدم و بهش نشون دادم که ببین من چقد چیز میز نوشتم. گفت میشه ببینم چیاست؟ همه پستای وبم بود، بعضیاش از دور نشونش دادم😬

چندتا نوت اصلی هم دارم اونارو میخوند می‌گفت چه باحال

یه نوت مخصوص حساب کتاب دارم، طلبکاری و بدهکاری با تاریخاش می‌نویسم تا یادم نره

یه نوت برای تاریخ تولد، تقریبا روز تولد همه ی اشناهارو دارم، به نود درصدشون تبریک نمی‌گم اما خب دارم دیگه 🥴😬

یه نوت برای تاریخ پ

یه نوت به عنوان چک لیست مسافرت، همه‌ی چیزایی که تو مسافرت لازم میشه نوشتم

یه نوت اطلاعات دارم، مثل شماره ملی خانوادم، شماره کارت ها، کد پستی اینا

یه نوت دیگه هم هست که امیر هی میخندید، به اسم ملزومات منه کله گنده 😬 این خودش چند قسمته، علاقمندی یعنی چیزایی که دوست دارم داشته باشم اما بود و نبودشم مهم نیست. ضروریات، چیزایی که باید اولین فرصت بخرم، غیر ضروریات چیزایی که باید بگیرم اما عجله ای نیست. خونه قشنگم، شامل وسیله های خونس.

25 / 1 / 2

عطر سفارش داده بودم از مشهد، امروز رسید

دو سه باری خرید کرده بودم و راضی بودم.

این سری شارلوت، ورساچ صورتی و ویکتوریا سکرت لاو و جیوانجی سفارش دادم.

بوی شارلوت و ورساچ و ویکتوریا میشناختم، جیوانچی برای اولین بار خریدم.

عاقا دقیقا همینو اشتباه فرستاده 😑 رو شیشه نوشتن گوچی فلورا

زنگ زدم بهش میگم عطر اشتباه شده، میگه خب بو کن شاید رو شیشه اشتباه نوشتن.

حالا من نه بوی گوچی فلورا میشناسم نه بوی جیونچی 😶

گفت میخوای برگردون دوباره بفرستم، گفتم نه ول کن همینو نگه میدارم، قیمتشم گرونتر بود، اختلاف قیمتش پرداخت کردم. حالا بوشم مورد پسندم نیست😑 بنظرم خیلی گرمه

عطر خنک و ملایم چی معرفی میکنید ؟

24 / 1 / 2

از ایلام که برگشتیم، فرداش رفتیم دماوند

امیر برگشت تهران و من موندم، یه شب مامانم مهمون داشت و افطاری دادیم، ما از اسدآباد دوغ خریده بودیم برا مامانا هم بردیم، مامانم برای افطاری آش دوغ درست کرد، انقد خوب بود، هی به مهمونا میگفتم نخورید که خودم بخورم 😬😬😬

غروب ۱۲ام امیر اومد دماوند، ما تصمیم داشتیم با خانواده سه تا از خاله ها و داییم بریم سیزده بدر، امیر یکم معذب شد و گفت من نمی‌شناسم و خجالت می‌کشم اما در نهایت وقتی دید داداشم میاد راضی شد، داداشمم دمش گرم، حسابی مورد علاقه های امیرو آماده کرده بود.

تفنگ بادی و تیرکمون و پاسور

همگی رفتیم آبگرم لاریجان، خوب بود همه چی

من و امیر و داداشم و زنداییم و داییم و شوهر خاله هام کلی مسابقه گذاشتیم، من که اولین بارم بود با تفنگ کار میکردم اما خداییش خیلی کم خطا زدم

هدف ُ هی کوچیک تر کردیم و کار سخت شد، با تفنگ به زور میشد بهش بزنی اما امیر با تیرکمون میزد 😂😄

داییم نشونه گیریش زیاد خوب نبود ، امیر با تیرکمون میزد الکی می‌گفتیم خودت با تفنگ زدی😂😂😂

رفتیم استخرای آب گرم، خیلی چسبید، ولی انقد گوگرد گرفتمون 😑

چهاردهم موندیم دماوند و از پونزدهم بازم کار😑

24 / 1 / 2

نوت گوشیم چک میکردم دیدم دوتا پست نوشتم که آپلود نکردم 😬

ادامه مطلب

10 / 1 / 2

بعد از پست قبلی دوباره خوابم برد و ۱۰ بیدار شدیم 🥴🥴🥴

10 / 1 / 2

دیروز غروب رسیدیم خونه، یه دوش گرفتیم، امیر از ساعت ۵ و من از ۷ خوابیدیم ، الان بیدار شدیم!!!

۱۲ ساعت 😶😶😶

مثلاً می‌خواستیم یه ساعت بخوابیم بعد پاشیم بریم خونه داداشش

.

الله اعلم

اما کاش منم می‌فهمیدم!

6 / 1 / 2

امروزم تو چادر گذشت

بارونی بود، یکم وسطی بازی کردیم و یکم اطراف کوه گشتم، تنها رفتم، دور شدم، یهو بارون گرفت و موش آب کشیده شدم و برگشتم.

غروب رفتیم شهر صالح آباد، آمپولم زدم و نون گرفتیم برگشتیم.

پسرا، امیر و فرشاد و محسن و عموی فرشاد رفتن اتاق فرار

امیر بی رغبت با ماشین محسن رفت، دوست نداشت بره ولی خب مجبور شد.

چون لامپ چادر به ماشین ما وصله به منم گفته حواست باشه استارت بزن باتری نخوابه 😑 حالا تو این بارون هی میرم میام

امروز با خانم فرشاد و خانم عموی فرشاد رفتیم یه چرخی زدیم و راحت برگشتیم ، ولی امان از وقتی که با فرشاد و امیر رفتیم صالح آباد، هی باهم بحث کردن سر جاده! جاده خاکی و خیلی سنگ داره، زیر ماشین گیر میکرد هی بهم دیگه میگفتن عین آدم برو 😬 آرزو یواشکی گفت پس تو چجوری اومدی اصلا جایی گیر نکرد؟!


مامانم زنگ زد گفت فلان حرف زدن و اینجوری اونجوری! ناراحت شدم، حالا درسته از یکی دیگه شنیده بودم و خبر داشتم اما بازم ناراحت شدم.

یهو گفت حالا به داداشت نمی‌گم ناراحت و عصبانی میشه😶 خب مادر من، عزیزم، من ناراحت نمیشم؟ من دلم نمیگیره؟

5 / 1 / 2

محسن اون یکی دوستشونم اومده، تازه رسیدن، قبلاً با اینا اوکی بودیم اما الان دیگه نه!

اگر میدونستیم اینا میان، ما نمیومدیم

عاشق اینه دلقک جمع باشه، یا همه رو مسخره کنه یا خودشو مسخره بقیه کنه.

باهاشون خوش میگذره ها اما فعلا حوصلشون ندارم، مخصوصا که هم من برا زنش هم اون برا من خودشو گرفته 😑 محض ورود با همه روبوسی کرد و تبریک عید گفت، من خودمو چ.س کردم باهاش روبوسی نکردم 😬😬😬😬

تازه امیر و فرشاد هم ۴ونیم رفتن شهر، آب و خرت پرت بگیرن، یه ساعت پیش اومدن، مسیر یه ساعته رو! با امیرم چ.س کردم 😬😬 خوابم میاد با همه لجم 😬 بنده خدا گفت کلی دردسر براشون پیش اومده اما برا من قانع کننده نیست!

حالا تا بخوابم ببینم نظرم چی میشه 😑 ولی لامصبا الان نمی‌خوابن که

5 / 1 / 2

سلام سال نو مبارک 🌱

انشالله سال خوبی باشه برای هممون ♥️

موقع تحویل سال خونه بودیم و تو رخت خواب 😬 بیدار بودیما اما آماده پذیرش عید هم نبودیم 😬

فردا صبحش رفتیم خونه مادر امیر، بعد از ظهر مادر امیر، برادر بزرگش و خواهر سومی و چهارمی اومدن خونمون

بعدش همگی رفتیم طبقه بالا خونه خواهر اولی

پدرشوهر خواهر دومی هفته آخر اسفند فوت کرد و یه هفته زنجان بودن ، رفتیم خونشون برا تسلیت، تعجب کردم پس چرا اینا مشکی نپوشیدن! خواهرش صورتی پوشیده بود، دختر بزرگش زرد، خورده شوهرش سبز تیره! گفتم حتما لباس مشکیارو شستن ( تازه رسیده بودن و لباسشویی روشن بود)

غروب روز یکم رفتیم دماوند و دو شب موندیم، اونجاهم رفتیم خونه خالم عید دیدنی.

برگشتیم خونه، یه شب خونه بودیم، دیگه خواهر اولی و دومی اومدن خونمون عید دیدنی، بازم خواهرش صورتی پوشید، شوهرش و دخترشم رنگ شاد، دیدم نهههه اینا واقعا مشکی نمی پوشن! جدا از تعجب کردن، میگم خوبه عزارو کش ندی، آخه مشکی پوشیدن فایده نداره، اگر با این چیزا زنده میشدن، تا ابد مشکی میپوشیدیم.

دیشب ۷ غروب راه افتادیم به سمت ایلام

فرشاد و خانومش ایلامی ان، همیشه میگفتن خیلی خوبه بیایید و ..

دیگه امسال اومدیم، دقیقا ۷ راه افتادیم، ۴ صبح رسیدیم 😑 خیلی دور بود، فقط نیم ساعت وایسادیم شام خوردیم، بقیه تایم بی وقفه تو حرکت بودیم.

می‌خواستیم شب تو ماشین بخوابیم صبح بریم خونشون، آخه دیر وقت بود، ولی فرشاد قبول نکرد گفت ورودی شهر وایسادم بیایید ، واقعا منتظرمون بود، دیگه شب رفتیم خونه پدر آرزو خوابیدیم، ظهر اومدیم صالح آباد.

جای قشنگیه، خیلی قشنگ.

کلییییی دشت بزرگ، سرسبزززززز، یه عالم گلای رنگی رنگی دراومده، پر از بابونه و از این گل زردا و بنفشا، اینکه میگم پر واقعا پررررررا

امشب تو همین دشتا موندیم، ما و خیلیای دیگه چادر زدن، چادر مسافرتی نه ها، شبیه چادر عشایر، روز هوا عالی و گرم بود ولی الان سردهههه دو سه تا لباس روهم پوشیدم به علاوه کاپشن 😬

بخاری با کپسول روشن کردیم، به سختیییی چادر علم کردیم، خیلی دنگ و فنگ داره، دقیقا همون جایی که گفتم خب دیگه چادر آمادس، یه چادر دیگه از جنس گونی تقریبا، پیدا شد و گفتن نخیر اینم باید رو این چادر پهن کنی تا اگر بارون اومد خیس نشه 😑 بعدش دیگه گفتیم خب تامام، گفتن نخیر خاک اطراف چادر بکن، جوب مانند درست کن، اگر بارون اومد نیاد تو 😑😑

خلاصه آقا دردسرش زیاد بود ولی با صفا و سردهههه