27 / 12 / 3

مهمون دارم

همه الان بیدار میشن برای سحری

من تازه می‌خوام بخوابم 😩

20 / 12 / 3

خب بالاخره رسیدیم به اون مرحله اخییییششششش

هوف

خداروشکر

صبح رفتیم محضر و تموم


ظهر بود رسیدیم خونه، امیر رفت سرکار، منم دیدم بیکارم رفتم بازار 15 خرداد

شلوغ بودددد

هیچی نخریدم😐 رو مود خرید نبودم انگار فقط رفتم که ببینم و بچرخم

ساعت 1 بود رفتم، 7 رسیدم خونه🥲

هلاکم انقد راه رفتم

من نمیتونم اروم راه برم، حتی تو بازار هم یه جوری تند راه میرم که انگار عجله ای می‌خوام به مقصد برسم! از همه مردم توی پیاده‌رو باید جلو بزنم😐😐😐

6 ساعت با سرعت راه رفتم 😩 ( با احتساب تایم معطلی تو مترو و اتوبوس و دو سه تا مغازه)

بخاطر این اخلاقم خیلی کم پیش میاد با امیر پیاده جایی برم! چون من جلو جلو راه میرم امیر عقب میمونه

نه من دست خودمه آروم برم نه امیر می‌تونه تند بیاد

من 5 ، 6 قدم آروم میام بعد یادم می‌ره دوباره تند میشه

امیر یه پاش دوبار عمل شده، یه بار از لگن یه بار زانو، میگه درد میگیره نمیتونم بیام


امروز حدود 800 پول اسنپ دادیم رفتیم محضر و برگشتیم

ولی امیر راضی نشد از برادرش ماشین قرض بگیره و البته منم اصرار نکردم

19 / 12 / 3

20 تومن از دوست طلافروش قرض گرفتم😐 بدون لحظه ای مکث سریع گفت شماره حساب بده ملی به ملی بزنم برات

مابقی از بابام قرض گرفتیم و بالاخره جور شد


من ده روزه هیچ کسی از خانواده امیر ندیدم، و قصد دارم فعلا نرم خونشون!

ولی یادم رفته چرا سرسنگینم!🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️ مگه چیکار کردن؟ جدی یادم نمیاداااا

اما طی تماسی که با امیر داشتن، خیلی حرف پشت سرم درست شده! جاری و برادرشوهر زنگ زدن یه حرفایی از طرف من به مادرش گفتن و قهر کردن باهاش!!! مثلا گفتن ( فاطمه گفته شما به بچه های جاری عیدی زیاد می‌دین و ناراحتین از این بابت، دیگه به بچه های من عیدی نده) مادرش گفته فاطمه این حرفارو نمیزنه، اونا بیشتر قهر کردن 🤦🏻‍♀️

حالا من؟ من اصصصصصصصلا خبر ندارم چقد میده! و به من چه ربطی داره؟ مگه از جیب من میخواد بده؟

امیر گفت برو بهشون توضیح بده و بگو این حرفارو نزدی

گفتم نه به هیچ وجه نمیرم! اونا اگر می‌خوان بدونن یا خودشون بیان از من بپرسن یا طبق شناختی که هم ازمن و هم ازجاری دارن تصمیم بگیرن که این حرفارو کی میزنه!

و یه سری حرفای دیگه که من خودمم خبر ندارم چی گفتن و برامم جذاب نیست بدونم!

17 / 12 / 3

مهدی از همکلاسیای دانشگام بود، دیشب مغازش آتیش گرفت و سوخت😭

آخ از جوونیش

بیچاره نامزدش، بعد از عید عروسیش بود😭 آخ کی دلش میاد بره نوبت تالار کنسل کنه

لعنت بهت دنیاااا

17 / 12 / 3

می‌پرسه فاطمه تو از خانواده من ناراحتی؟

گفتم نه، چرا ناراحت باشم؟ من چیزی جز احترام ازشون ندیدم (حقیقت گفتم) ازش پرسیدم تو ناراحتی؟

گفت آره یکم ناراحتم، اون روز رفتیم خونشون تحویلمون نگرفتن

گفتم ول کن اونام آدم‌ان دیگه، یه روز حوصله داریم یه روز نداریم، طبیعیه

گفت اونا بابت خونه بهت تبریک نگفتن (به امیر گفتن، به من نگفتن)

گفتم ببیییییین من خودم بچه پرروام، بالاخررررره که میگن، الان هم نگن سال دیگه اومدن توی خونمون میگن، اون موقع من حاضرجوابی میکنم، اون موقع میگم چقد دیر تبریک گفتی! تو کاری نداشته باش

خودش مچاله کرد بغلم، مظلوم گفت آخه برای خونه حتی یه تومن هم کمکمون نکردن، با تعجب گفتم امییییییر؟؟؟؟ مگه ما ازشون خواستیم؟ مگه رفتیم به برادرت یا مادرت بگیم 20 تومن قرض بده و اون بگه نه؟ درسته برای کابینت و کارای خواهرات درخواست غیرمنطقی ازمون داشت اما ماهم پولی درخواست نکرده بودیم، شاید اگر می‌خواستیم مادرت می‌گفت النگومو ببر بفروش

گفت ولی از بابات هم درخواست نکرده بودیم اما همه طلاهارو اورد گفت بردارید

تو جوابش خندیدم، زدم به در مسخره بازی و گفتم خب چون من خوش‌حسابم پس میدم، ولی تو نه، خانوادت می‌دونن بدحسابی😁

ولی تودلم گفتم ( عزیزدلمممم توهم اگر پدرت زنده بود حتما همین کار میکرد، حتما نمیذاشت آب تو دلت تکون بخوره، حتما مادرت به پشتوانه پدرت هزار بار تعارف و کمکت میکرد) 🖤


+ امیر تعریف کرد که امروز خواهر کوچیکه زنگ زد بهش گفت اگر پول لازم داری بگو، گفتم دستش درد نکنه

پرسید به تو زنگ نزد؟ گفتم نه! و دقیقا تعجبم از همینه و دلیلش پیدا نمیکنم که چرا من یهو غریبه شدم؟! کسی که زیاد باهم درتماس بودیم، بیرون میرفتیم، آخر هفته که نزدیک می‌شد میپرسید میری خونه مامانت اینا یا بریم بیرون؟! خسته از سرکار که میومد توراه زنگ میزد می‌گفت یه چایی آویشن بزار بیسکوییت میگیرم باهم بخوریم، حالا چرا اینطوری شده ؟

امیر می‌گفت من خودمم سر از کارشون درنمیارم 😁


+ اومدم دماوند یکم حساب کتاب کنیم ببینیم اون 70 تومن جور میشه🤦🏻‍♀️


+ برگه کمپانی اون 206 نیست🤦🏻‍♀️ کاملا مطمئنممممم گم نکردیم، فکرمیکنم ما موقع خریدنش از فروشنده نگرفتیم🤦🏻‍♀️ فروشنده همکار امیره ازش پرسید گفت من همه چی تحویل دادم🤦🏻‍♀️

خریدار پول واریز کرد، 15 تومن مونده که گفت فردا پول نقد میده، میترسم وقتی سند و باقی مدارک تحویل بدیم متوجه نبودن برگه کمپانی بشه و از قیمت کم کنه😩

البته یه برگه هست بالاش نوشته برگه گارانتی و تاریخ خروج از کارخونه داره، شاید همینه😐 ماشین مدل پایینه دیگه، شاید 20سال پیش همینو میدادن به عنوان برگه کمپانی

15 / 12 / 3

فردا اولین روز از کل عمر زندگی ماست که هیچ وسیله ای نداریم

باید هردو پیاده بریم، امروز همون ماشین قراضه هم تقریبا با قیمت پایین فروختیم، پایین که نه، ماشین خراب بود حدود 15 تومن خرج داشت، اگر درست میکردیم شاید تا 40 تومن بیشتر می‌تونستیم بفروشیم ولی ما پول برای تعمیرش نداشتیم‌.

حالا 70 تومن کم داریم

+ هنوز مادرش زنگ نزده بپرسه چرا پارکینگ خالیه؟

+ امروز به چشم دیدم گردونه می‌چرخه یعنی چی؟ یه روزی ما بین سوییچای دو ماشین و دو موتور انتخاب میکردیم با کدوم بریم بیرون! اما حالا هیچی نداریم

باید انتخاب کنیم با کدوم کفش بریم

بازم خداروشکر هربار برای چیز بزرگتری فروختیم

ایشالله بعد از عید و سر فرصت خونه رو میزاریم برای رهن و با پولش ماشین میگیریم

+ حالا نوبت ماعه از برادرش بخواییم ماشین بهمون قرض بده، ببینیم میده اصلا؟ البته باتوجه به شناختی که از خودمون دارم احتمالا هیچوقت ازش درخواست نخواهیم کرد

14 / 12 / 3

هردمون سردرد گرفتیم انقدر فکر و خیال کردیم

انقد دو دوتا کردیم و چارتا نشد

خدایا میشه چهارش کنی؟

12 / 12 / 3

درعین حال که دوست ندارم تاریخ بره جلو، دوست دارم روزای هفته زود زود برن پنجشنبه جمعه بشه

تازه یکشنبه اس😩

10 / 12 / 3

از دیروز ظهر خونه بودم، هی صدا اومدددد، هی خونه ما لرزید، داشتن با کلنگ میزدن اپن سنگی رو خراب میکردن، ( خودشون مادر و دخترا) امیر خونه نبود و می‌خواستیم بعد از فوتبال بریم دماوند، نظرمون عوض شد نرفتیم

الان امیر گفت یه دیقه بریم پایین یه سر بزنیم!

اومدیم سرسنگین سلام میکنن، چشونه اینا؟!؟ جواب سلام نداده خواهر کوچیکه به امیر میگه کجایی ما سه چهار روزه درگیریم!!!

لامصب از دیروز ظهره!

امیر گفت من از کجا باید بدونم شما چیکار میکنین؟؟؟؟ بعدشم شما که گفتین پول ندارین برا کابینت!

الان دارن مادر دختری گچ وپودر سنگ میریزن جای اون اپن قبلی رو میپوشونن، امیر چند بار رفت کمک کنه یه جای کارو بگیره، بهش تیکه انداختن، میگن تا الان کجا بودی؟ میگه بده من سریع بزنم، میگن ما از صبببححح اینجا درگیریم!

من که گوشی به دست نشستم، کاری ندارم بهشون

اینا حتی با امیر هم یه کلمه حرف نمیزنن!!

اومدیم خونه امیر می‌گه کاش میرفتیم دماوند

9 / 12 / 3

دیروز مادرش ازش خواست یکم پول بده می‌خوام کابینت عوض کنم!!!

امیر گفت تو این اوضاع از من پول میخوای؟!؟

گفت پس یکم به خواهر اولی کمک کن خونش کاغذدیواری بزنه دم عید خونش تر تمیز بشه!!

امیر گفت وای مامان! مگه واجبه؟ اصلا خونه اون به من چه؟ به شوهرش بگو

گفت به خواهرسومی که میتونی یه کمک ریز کنی دنا بخره!!!

دیگه دود داشت از کله امیر بلند میشد! گفت خدایی به فکر هیچی نیستی راحتی، من شب عید یه شال نتونستم برا زنم بگیرم بعد میگی ماشین اون دیوار این؟!؟ کابینت؟؟؟🤯

9 / 12 / 3

یکم غیبت 🤐

ادامه مطلب

7 / 12 / 3

یکم بنویسم...

ادامه مطلب

7 / 12 / 3

نسبت به یک هفته پیش روزای آرومتری میگذرونیم

اما انقدر ذهنم درگیره رو هیچی تمرکز ندارم

برا همین نمیام بنویسم

کامنتام بمونه برای بعد 🙈

1 / 12 / 3

بغض میکنم از فکر کردن به مهربونیاش

خدایا خیلی شکرت

#همسر


انشالله همه چی خوب پیش بره میام مفصل تعریف میکنم، البته اگر یادم نره، از بس اتفاقا زیادن


بعضی از شماها چقد خوبین، همینطور خداروشکر برای دوستی با شما

.

خدایا

1 / 12 / 3

خدایا یعنی میشه نهایتاً تا یه هفته دیگه بگم اخیش؟

امشب یه جا بالای گونه، و نزدیکِ زیر گوشه چشمم، یه جوریییی می‌پرید و منقبض میشد همه هنگ بودن

بله از استرس بود