طلاهای من جهت اطمینان دست مادر امیر بود

همون روز اول رفتیم خونش طلارو بگیریم، پرسید چیکار میخوای بکنی؟ امیر گفت میفروشیم خونه بگیریم

یکم سوال پرسید درمورد کی و کجا و متراژ و سن خونه اینا

گفت همه طلاهارو بفروش ولی ماشین بزار بمونه!

امیر گفت اتفاقا اونم آگهی کردم، بدون پول ماشین نمیشه

گفت حالا ببر طلارو وزن کن شاید شد!!!

یه زنجیر خواهر کوچیکه جدا کرد گفت اینو به من بفروش، پولشم ده اسفند میدم! حدود 100 تومن میشد اولش گفتم باشه ولی دیدم عجله ای پول می‌خواییم، پشیمون شدم با بقیه طلاها قاطی کردم

فرداش بردیم همه رو فروختیم، ( بجز دوتا نیم ست کوچولو) دو سه روز بعدش ماشینم رد کردیم

نصفه شب مادرش از دوربین دید ماشین نیست، همون موقع زنگ زد گفت ماشین کو؟ فهمید فروختیم هیچی نگفت و خدافظی کرد

فرداش قولنامه نوشتیم

پس فردا با همه خواهراش خونه مادرش بودم، خواهر کوچیکه گفت زنجیر ببریم قیمت دربیاریم گفتم فروختم! یکم ناراحت شد! اهمیت ندادم، چون هم پول لازم بودیم هم چیزی که زیاده زنجیر و طلای دست دوم

یهو برادرش و جاریم اومدن

همه هی چشم و ابرو اومدن، اشاره کردن بهشون نگی خونه گرفتیناااا

خواهرسومی (همون که خبرچینی می‌کنه) میخواست ماشین عوض کنه و تاکید روی دنا صفر داشت اما پولش نمیرسد، برادرش گفت چرا شاهین نمیگیرید؟؟ ماشین خوبیه

خواهرش سوتی داد گفت اگر شاهین میخواستیم که ماشین امیر می‌گرفتیم! برادرش گفت مگه فروخت؟

سریع حرفشو خورد و گفت نننههههه درکل گفتم اگر بخوام بگیرم همینو میگیرم

برادرش از من پرسید ماشینو فروختین؟

منم اشتباه کردم حرف خواهرشو تکرار کردم و گفتم نه قبلا قصد فروش داشتیم!

من رفتم خونه ولی اونا شام موندن، موقع رفتن دید اون یکی ماشین قراضه تو پارکینگه، زنگ زد به امیر گفت فروختی؟

امیر هم راستشو گفت

برادرش از مادرش گله کرد گفت مگه من غریبه ام که نمیگین؟ مادرش گفت ماهم خبر نداشتیم!!!!!!

فردا صبحش جاری زنگ زد کلی تبریک گفت و اشاره کرد به دروغ دیشب! گفت شوهرم خیلی ناراحت شد ازتون!

منم از حرصم گفتم تقصیر مادرشه، به ما یاد میده میگه که نگیم بعد خودشو می‌کشه کنار و میگه من از همه چی بی خبرم!

الان که پول کم آوردیم باید همین ماشین قراضه هم بفروشیم

مادرش زنگ زده به امیر که بیا بقیه طلارو ببر بفروش ولی بزار حداقل این ماشین بمونه!( حالا بقیه طلا چقدره؟ کلا 10گرم!) اگر ماشین بفروشی آی من مریض میشم آی فشارم بالا می‌ره آی بدم لرز میکنه، سکته میکنم! امیر هم گفته وقتی ندارم مجبورم بفروشم، توهم سعی کن مریض نشی! مادرش گفته نفروش برو از بابای فاطمه بگیر!!!!! امیر گفت اونا به محض اینکه شنیدن می‌خواییم خونه بگیریم بدون اینکه ما ازشون بخواییم پاشد رفت همه طلاشو آورد گفت بزار رو پول خونه ضمن اینکه من همین الان 300 تومن بهشون بدهکارممممم

خود مادرش کلی طلا داره و اصلا حتی درحد تعارف هم نگفته دوتا النگو برات میفروشم بعدا پس بده، توقعی ازش نداریم، ولی اونم نباید توقع از پدر مادر من داشته باشه

الان که کار از کار گذشته، خواهر اولی زنگ زده بهش میگه تو اگه دنبال خونه بودی چرا همینجا که نشستی رو نمیخری؟؟؟ امیر گفت اولا خودتون هی گفتین به فکرباش باید از اینجا بری الان چطور میگی اگر دنبال خونه بودی! دوما این خونه خیلی گرون تر از پول منه، سوما اینجا وارثیه واگر مامان قصد فروش اینجارو داره چرا زودتر اقدام نکرد تا هرکی سهم خودشو برداره منم بی استرس بخرم یا اصلا خونه بهتری میگرفتم

ایشالله که مستاجر پیدا بشه اگر نشد ماشین میفروشیم به علاوه مقداری طلا از بابام قرض میگیریم، هرموقع مستاجر اومد پس می‌دیم یه مدت بدون ماشین بمونیم

ما بدون توقع از کسی رفتیم جلو ولی نمیدونم چرا اینا بهشون برخورده، هییییییچ کدومشون حتی یه تبریک خشک و خالی هم بهمون نگفتن البته بجز جاری

_ مادرش بخاطر ماشینا و 10 گرم طلایی که نفروختیم سرسنگینی می‌کنه

_ برادرش بخاطر فروختن ماشینه خودمون و اطلاع ندادن بهش ناراحته!!!!!

_ خواهر کوچیکه بخاطر زنجیری که نسیه بهش نفروختم و بقیه خواهراش دقیقا نمی‌دونم چرا ناراحتن!

فکر میکنم دلیل اصلی ناراحتیاشون اینه که رفتیم دماوند خونه گرفتیم...

حتما تو دلشون میگن همون جور که پسر مارو میبرن شهر خودشون، خودشون هم پول خونشو بدن!