سلام، خوبین؟
چقد ننوشتم! حقیقتا چیزی برای نوشتن نداشتم! جز همین اخبارهای استرسی که همه میدونیم! ماهم خونه بودیم، تهران، البته خونه خودمون نه، همون شب اول انقدررررر صداهای وحشتناک میومد، من داشتم از ترس میلرزیدم ولی امیر خواب بود😐😐😐😐 میگفت میدونم میترسی باید مراقبت باشم ولی بخدا دست خودم نیست خسته ام چشمام بسته میشه! پاشدیم پتو و بالش برداشتیم رفتیم پایین خونه مادرش خوابیدیم و کل این شبارو موندیم همونجا، تا وقتی شبکه خبر زدن، همون موقع مامانم داشت تلویزیون میدید زنگ زد به من با گریه میگفت توروخدا بیا اینجا
زنگ زدم به امیر یک ربع نشد اومد، منم تو این فاصله چارتا لباس برداشتم و کوله مدارک مهم، لپتاپ، آلبوم عروسی، پول نقد، که از قبل آماده بود، سریع راه افتادیم راستش نگران مامانم بودم حس میکردم خدایی نکرده الانه که سکته کنه
رفتیم حدود 40دیقه تو صف بنزین معطل شدیم و 4 ساعت بعد رسیدیم!!!! خیییلی شلوغ بود، در حالت عادی یک ساعته میرسیم!
خالم که با ماشین میومد همزمان با ما راه افتاد 9 ساعت توراه بودن! ( ما با موتور رفتیم)
دو روز موندیم، دو سه روز هم رفتیم داهاتمون، اونجا امیر موتور سواری یادم داد و تمرین میکردم 😁
یک روز قبل از آتش بس برگشتیم
خانواده امیر رفته بودن داهات خودشون، بجز خواهر کوچیکه و شوهر خواهر دومی که بخاطر کار برگشته بودن، خلوتی روزا هم به اندازه شبا ترسناک بود، تو ساختمون فقططط من میموندم! همسایهها که رفته بودن، همین دوسه نفرم که بودن میرفتن سرکار، شبا همچنان پایین میخوابیدیم (چون یدونه پنجره کمتر از ما دارن صدا کمتر میاد)
و چه شب کذایی بود شب آخر و آتش بس! واااای ولش کن اصلا ننویسم بهتره!
چهارشب بعد از آتش بس هم همچنان پایین بودیم و بعد دیگه اومدیم خونه، انقدررررر دلتنگ خونه بودیممم🥺
بچه ها تو بعضی وبا میخونم هی میگید بازم جنگ شروع میشه، این دفعه بدتر از قبل میزنه، هی اینجوری هی اونجوری! بابا جان بخدا ماهم میدونیم، فقط با این تحلیل ها استرس ندید، بزارید اینجا جای امن بمونه
دیگه همینا، مراقبت خودتون باشین ❤️