24 / 4 / 4

از دیروز ظهر آب نداریم، اولش فکر کردم قطع شده

اما بعد فهمیدم از اداره آب اومدن قطع کردن، دلیلشو نمیدونم، فکرکنم گفتن به علت مصرف زیاد! بعد پول آب ۹تا واحد باهم اومده ۵۰۰ تومن😐 چه پرمصرفی اخه؟

هنوز بی آبیم

امشب که امیر زنگ زد گفت دارم میام چیزی لازم نداری؟ گفتم آفتابه 😐

واقعا چرا ما پیشرفت نمی‌کنیم؟ به صدسال قبل برگشتیم

فکرکرد دارم شوخی میکنم و نخرید 😐

هیچی دیگه خودمون آفتابه درست کردیم، یه بطری کوکارو برداشتیم درشو با میخ داغ سوراخ کردیم و با فشار بدنش اب با فشار میاد😐

امشب همه رفتیم از شیر حیاط آب آوردیم، تا فردا آب داخل تانکر هم تموم میشه، ایشالا که زود وصل بشه

22 / 4 / 4

دیشب برق رفت، امیر سرکار بود

دودیقه نشد خواهرش اومد خونمون گفت " امیر زنگ زد گفت برق نیست، برو خونه ما نکنه فاطمه بترسه" 🥺🧡

بعد من چی گفته باشم خوبه؟!؟ گفتم نههههههه خیالت راحت من اصلا نمی‌ترسم 😐

خب یکم خودتو لوس کن دختر 🥴

تازه وقتی امیر اومد هم گفتم چرا گفتی خواهرت بیاد😑

18 / 4 / 4

دیشب مسخره ترین قهر عالمو داشتیم😁

در صلح کاااامل شام خوردیم، باهم سفره جمع کردیم، من ظرف شستم امیر میوه آماده کرد و چای دم کرد، کارم تموم شد دیدم دوتا قطره روغن روگازه رفتم اینو تمیز کنم، چشمم افتاد دیدم نشسته خربزه میخوره، بدون هییییچ حرفی دعوا شد😐 چایی ریختم رفتم نشستم بازم کلمه ای حرف نزدیم! خربزه نصفه رو انداخت تو ظرف هی بلند بلند نفس کشید! میوه نخوردم ولی چایی خوردم رفتم مسواک و بعدش خواب! پشت سرم اومد هی نفس کشید! دیگه گفتم چی شده؟ گفت چرا از من ناراحت شدی؟ گفتم من؟؟؟ گفت اره قبل از اینکه تو بیایی من خربزه رو خوردم ناراحت شدی! از نگاهت فهمیدم ناراحتی (خیلی وقت پیشا یه بار زودتر از من شروع کرد به شام خوردن و وقتی من اومدم آخرین لقمه‌اش بود گفتم خب صبرمیکردی باهم می‌خوردیم) بهش گفتم نه بابا ناراحت نیستم گفت من هرکاری میکنم تو ناراحت میشی! شاید برای تو مهم نباشه اما برای من مهمه که تو ازم ناراحت نباشی، بعد از هر اتفاقی برمی‌گردم تورو نگاه میکنم ببینم عکس العملت چیه، نکنه ناراحت شده باشی! با این حرفش واقعا ناراحت شدم😂 گفتم نخیر اینجوری نیست مگه بچه ایم الکی ناراحت بشیم؟ بعد دوتا نفس کشید و دوباره ساکت شدیم دو دیقه نشد قیافه خربزه اومد تو ذهنم که خوش و خندان تو یخچال برای خودش داره لذت میبره بعد ما داریم سرش دعوا میکنیم، هی تو ذهنم تصویر خربزه ای رو داشتم که با مایو لب ساحل زیر یه آفتاب گیر خوابیده و آبمیوه کنار دستشه، وای از این خنده الکیا گرفته بود، دهنم گرفتم صدا نده ولی دلم تکون میخورد بخاطر همون تخت می‌لرزید 😂🤦🏻‍♀️ برگشتم سمتش دیدم داره جدی نگاه می‌کنه دیگه مردم از خنده 😂 نفسم نمیومد و خش دار شده بود😂 این شبا گرمه و امیر اصلا پتو نمی‌کشه برعکس من که بدون پتو نمیخوابم، از حرص پتو رو کشیدم روش و حتی سرشم کشیدم تو پتو! این که اون زیر گیر کرده بود خیلی به نظرم خنده دار اومد و ترکیدمممم از خنده ، واقعا اشکم میومد، همزمان قیافه خربزه دائم بامن بود😂 امیر بیشتر قهر کرد 🤦🏻‍♀️😂 گفت تو داری منو مسخره می‌کنی 🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️😂 این خنده لامصب نمی‌داشت بهش بگم به چی میخندم پشتم کردم بهش رو به دیوار حرف میزدم، آخر حرفام خودشم خندش گرفت و گفت واقعا که😂، عقل مقل نداری راحتی 😂

یکم باهم خندیدیم و تموم😂😂😂

13 / 4 / 3

سلام، خوبین؟

چقد ننوشتم! حقیقتا چیزی برای نوشتن نداشتم! جز همین اخبارهای استرسی که همه میدونیم! ماهم خونه بودیم، تهران، البته خونه خودمون نه، همون شب اول انقدررررر صداهای وحشتناک میومد، من داشتم از ترس می‌لرزیدم ولی امیر خواب بود😐😐😐😐 می‌گفت می‌دونم می‌ترسی باید مراقبت باشم ولی بخدا دست خودم نیست خسته ام چشمام بسته میشه! پاشدیم پتو و بالش برداشتیم رفتیم پایین خونه مادرش خوابیدیم و کل این شبارو موندیم همونجا، تا وقتی شبکه خبر زدن، همون موقع مامانم داشت تلویزیون میدید زنگ زد به من با گریه می‌گفت توروخدا بیا اینجا

زنگ زدم به امیر یک ربع نشد اومد، منم تو این فاصله چارتا لباس برداشتم و کوله مدارک مهم، لپتاپ، آلبوم عروسی، پول نقد، که از قبل آماده بود، سریع راه افتادیم راستش نگران مامانم بودم حس میکردم خدایی نکرده الانه که سکته کنه

رفتیم حدود 40دیقه تو صف بنزین معطل شدیم و 4 ساعت بعد رسیدیم!!!! خیییلی شلوغ بود، در حالت عادی یک ساعته میرسیم!

خالم که با ماشین میومد همزمان با ما راه افتاد 9 ساعت توراه بودن! ( ما با موتور رفتیم)

دو روز موندیم، دو سه روز هم رفتیم داهاتمون، اونجا امیر موتور سواری یادم داد و تمرین می‌کردم 😁

یک روز قبل از آتش بس برگشتیم

خانواده امیر رفته بودن داهات خودشون، بجز خواهر کوچیکه و شوهر خواهر دومی که بخاطر کار برگشته بودن، خلوتی روزا هم به اندازه شبا ترسناک بود، تو ساختمون فقططط من میموندم! همسایه‌ها که رفته بودن، همین دوسه نفرم که بودن می‌رفتن سرکار، شبا همچنان پایین می‌خوابیدیم (چون یدونه پنجره کمتر از ما دارن صدا کمتر میاد)

و چه شب کذایی بود شب آخر و آتش بس! واااای ولش کن اصلا ننویسم بهتره!

چهارشب بعد از آتش بس هم همچنان پایین بودیم و بعد دیگه اومدیم خونه، انقدررررر دلتنگ خونه بودیممم🥺

بچه ها تو بعضی وبا میخونم هی میگید بازم جنگ شروع میشه، این دفعه بدتر از قبل میزنه، هی اینجوری هی اونجوری! بابا جان بخدا ماهم میدونیم، فقط با این تحلیل ها استرس ندید، بزارید اینجا جای امن بمونه

دیگه همینا، مراقبت خودتون باشین ❤️

12 / 4 / 3

زندگی ایده آل:
شغلی که سرت باهاش گرم باشه + کسی که دوستت داشته باشه + یکی دوتا دوست واقعی.