دیشب مسخره ترین قهر عالمو داشتیم😁

در صلح کاااامل شام خوردیم، باهم سفره جمع کردیم، من ظرف شستم امیر میوه آماده کرد و چای دم کرد، کارم تموم شد دیدم دوتا قطره روغن روگازه رفتم اینو تمیز کنم، چشمم افتاد دیدم نشسته خربزه میخوره، بدون هییییچ حرفی دعوا شد😐 چایی ریختم رفتم نشستم بازم کلمه ای حرف نزدیم! خربزه نصفه رو انداخت تو ظرف هی بلند بلند نفس کشید! میوه نخوردم ولی چایی خوردم رفتم مسواک و بعدش خواب! پشت سرم اومد هی نفس کشید! دیگه گفتم چی شده؟ گفت چرا از من ناراحت شدی؟ گفتم من؟؟؟ گفت اره قبل از اینکه تو بیایی من خربزه رو خوردم ناراحت شدی! از نگاهت فهمیدم ناراحتی (خیلی وقت پیشا یه بار زودتر از من شروع کرد به شام خوردن و وقتی من اومدم آخرین لقمه‌اش بود گفتم خب صبرمیکردی باهم می‌خوردیم) بهش گفتم نه بابا ناراحت نیستم گفت من هرکاری میکنم تو ناراحت میشی! شاید برای تو مهم نباشه اما برای من مهمه که تو ازم ناراحت نباشی، بعد از هر اتفاقی برمی‌گردم تورو نگاه میکنم ببینم عکس العملت چیه، نکنه ناراحت شده باشی! با این حرفش واقعا ناراحت شدم😂 گفتم نخیر اینجوری نیست مگه بچه ایم الکی ناراحت بشیم؟ بعد دوتا نفس کشید و دوباره ساکت شدیم دو دیقه نشد قیافه خربزه اومد تو ذهنم که خوش و خندان تو یخچال برای خودش داره لذت میبره بعد ما داریم سرش دعوا میکنیم، هی تو ذهنم تصویر خربزه ای رو داشتم که با مایو لب ساحل زیر یه آفتاب گیر خوابیده و آبمیوه کنار دستشه، وای از این خنده الکیا گرفته بود، دهنم گرفتم صدا نده ولی دلم تکون میخورد بخاطر همون تخت می‌لرزید 😂🤦🏻‍♀️ برگشتم سمتش دیدم داره جدی نگاه می‌کنه دیگه مردم از خنده 😂 نفسم نمیومد و خش دار شده بود😂 این شبا گرمه و امیر اصلا پتو نمی‌کشه برعکس من که بدون پتو نمیخوابم، از حرص پتو رو کشیدم روش و حتی سرشم کشیدم تو پتو! این که اون زیر گیر کرده بود خیلی به نظرم خنده دار اومد و ترکیدمممم از خنده ، واقعا اشکم میومد، همزمان قیافه خربزه دائم بامن بود😂 امیر بیشتر قهر کرد 🤦🏻‍♀️😂 گفت تو داری منو مسخره می‌کنی 🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️😂 این خنده لامصب نمی‌داشت بهش بگم به چی میخندم پشتم کردم بهش رو به دیوار حرف میزدم، آخر حرفام خودشم خندش گرفت و گفت واقعا که😂، عقل مقل نداری راحتی 😂

یکم باهم خندیدیم و تموم😂😂😂