21 / 7 / 4
هفت ِ هفت رفتیم عروسی ، داماد دوست امیر بود و من تو این عروسی فقط خانم محسن(دوستش) میشناختم و با خانوم یکی دیگشون همون شب آشنا شدم
اینکه جدید باهاش آشنا شدم خیلی صمیمی تر و خونگرم تر بود
عروسم نمیشناسم
اصلا چون همه غریبه بودن خوش گذشت 😂
لباس داشتم اما رفتم یه پیراهن بلند مدل ماهی آبی اقیانوسی گرفتم 😌 خیلی خوبه لعنتی
دلم میخواد یه عروسی تو فامیل بشه بپوشمش
بعد از عروسی اومدیم خونه امیر یهو گفت اگر پول بیاد دستم عروسی میگیریم!!
انگار اونم دلش خواست جایگاه داماد بشینه و همه برای جشن عروسیش آماده بشن، مثل من! من پشیمون نیستما اون موقع کار عاقلانهای کردیم اما یه وقتایی میگم مگه ما ازدواج اولمون نبود؟! پس چرا انقد بی سر و صدا؟ چرا من خرید عروسی نرفتم؟ چرا ما رقص دونفره تمرین نکردیم؟
قطعا ما دیگه عروسی نمیگیریم اما برام جالب بود که امیر هم دوست داشت دامادیشو جشن بگیره