21 / 7 / 4

هفت ِ هفت رفتیم عروسی ، داماد دوست امیر بود و من تو این عروسی فقط خانم محسن(دوستش) می‌شناختم و با خانوم یکی دیگشون همون شب آشنا شدم

اینکه جدید باهاش آشنا شدم خیلی صمیمی تر و خونگرم تر بود

عروسم نمی‌شناسم

اصلا چون همه غریبه بودن خوش گذشت 😂

لباس داشتم اما رفتم یه پیراهن بلند مدل ماهی آبی اقیانوسی گرفتم 😌 خیلی خوبه لعنتی

دلم میخواد یه عروسی تو فامیل بشه بپوشمش

بعد از عروسی اومدیم خونه امیر یهو گفت اگر پول بیاد دستم عروسی میگیریم!!

انگار اونم دلش خواست جایگاه داماد بشینه و همه برای جشن عروسیش آماده بشن، مثل من! من پشیمون نیستما اون موقع کار عاقلانه‌ای کردیم اما یه وقتایی میگم مگه ما ازدواج اولمون نبود؟! پس چرا انقد بی سر و صدا؟ چرا من خرید عروسی نرفتم؟ چرا ما رقص دونفره تمرین نکردیم؟

قطعا ما دیگه عروسی نمی‌گیریم اما برام جالب بود که امیر هم دوست داشت دامادیشو جشن بگیره

17 / 7 / 4

رفتیم اوپارک خوب بود و خوش گذشت،دفعه قبلی خیلی بهتر بود اما امروزم خوب بود، امروز خییییلی زیاد شلوغ بود، خیلی
دفعه قبلی ما هر سرسره رو ده بار سوار شدیم امروز هر کدوم یکبار رفتیم تازه دو سه تارو وقت نشد بریم! انقدر که کل روز ما صف وایساده بودیم هربار یک ساعت تو صف بودیم!
بچه ها اولش می‌ترسیدن اما آخرش به زور از آب دل کندن
از شیش صبح بیدار بودن، 7.30 اومدن خونه ما گفتن ببخشیدا اومدیم اینجا ما ذوق داریم نمی‌تونیم تو خونه طاقت بیاریم، صبح زود می‌خواستیم بیاییم مامان نداشت😬
خواهرش، بزرگه، اومد جلو در سلام نکرده گفت با چی میریم؟ گفتم منظورت چیه؟ گفت اسنپ میزنم بریم اصلا مقاومت نکردم گفتم بزن
قبل از اینکه راننده برسه گفت مامانم خواب دیده! ( از این خوابا که پیش گویی اتفاق بد داره!!!!)
نگاش کردم خندیدم از این خنده ها که معنی من پشت گوشم مخملی نیست میده! گفتم عجب! مامانت تا دیروز می‌گفت من شبا اصلا خواب به چشمم نمیاد، اینجام درد می‌کنه اونجام درد می‌کنه من اصلا نمیتونم بخوابم حالا کی خوابیده، کی خواب دیده؟!
خودشم خندش گرفت


بهتر! منم خسته نشدم! من هدفم فقط احترام بود و اینکه بچه ها دوست داشتن راحت باشن و میخواستن آهنگ بخونن، همین! وگرنه منم راننده شخصیتون نیستم!
امیر از جی پی اس دید ماشینو تکون ندادم زنگ زد پرسید چرا نرفتین؟ فکرکرد کنسل کردیم، بهش گفتم با اسنپ اومدیم چون مامانت خواب دید! انقد خندید گفت وااای شما چقدر ساده این مامانم الکی میگه😂 مثل اینکه این کلکش دیگه قدیمی شده😂
رااااستی الان یادم اومد چند سال پیشا جاری تو درد و دلاش گفت مامانش نذاشت من برای عروسیم تو شهر برم آرایشگاه، هی گفت من خواب دیدم😂 می‌گفت منم اصرارررر کردم می‌خوام آرایشگاه شهر برم مادرشوهر هم بهش گفته اگر میخوای بری برو ولی اگر اتفاقی افتاد من از چشم تو میبینم که دیگه پسرش یعنی داماد گول حرفشو خورد گفت شهر نمی‌ریم و آرایشگر آوردن داهات
جاری بعد از 20سال هنوز دلش پر بود از این دروغ!

17 / 7 / 4

یکی دوماه پیش خواهر بزرگه مبل خرید، یه روز بهش زنگ زدن گفتن بیا کارگاه مراحل کار ببین
به من گفت میایی باهم بریم؟ گفتم باشه بریم
فرداش رفتم دم در خونشون تا بریم، سوییچ دستم بود، گفت با ماشین بریم؟ گفتم آره
پاهاش شل شد گفت نه پس نریم کلا! گفتم چرا؟ گفت نه با ماشین نریم گفتم وا چرا؟ گفت "آخه تو رانندگیت زیاد خوب نیست!" اون روز حرفشو به شوخی گرفتم باهاش خندیدم و اتفاقا بدون مشکل و کوچیکترین سوتی رفتیم و برگشتیم.
حالا فردا با همین خواهر بزرگه و دوتا دختر دوقلوش و خواهر کوچیکه می‌خواییم بریم اوپارک
به امیر گفتم فردا با موتور برو من ماشین لازم دارم، امیر ماشین شست و آورد
همین خواهر بزرگه گفت فردا نمیام مگر اینکه با مترو بریم! گفتم چرا؟ با مترو سخته ولکن
گفت پس اسنپ بگیریم! خواهر کوچیکه گفت آره صلاحه با ماشین نریم
گفتم چرا؟ خواهر بزرگه گفت "آخه ماشینتون همیشه خرابه! اگر توراه خراب شد چی؟"
من فردا کوتاه میام و با اسنپ میریم هیچی هم نمی‌گم خوش میگذرونیم می‌آییم ولی! ولی!
ولی دفعه بعدی که خواهرش گفت بیا با من بریم تمرین رانندگی نمیرم و میگم آخه رانندگی من زیاد خوب نیست!
خواهر کوچیکه یه مدت بود هی می‌گفت می‌خوام ماشین بخرم و چندبار اومد گفت بیا با ماشین شما بریم تمرین ببینم میتونم رانندگی کنم! با همین ماشین به قول شما خراب رفتیم
الان ماشین خرید، چندبار هم اومد با ماشین خودش بردمش تمرین، ولی دیگه نمیرم
من که رانندگی بلد نیستم چیو بیام یادتون بدم؟! ماشینمونم خرابه و مناسب تمرین نیست
و خواهر کوچیکه حتی یک کلام تو دهنش نچرخید بگه خب بیا ماشین منو بردار بریم!
من عمرا با ماشین امانت جایی نمیرم ولی چطور روزای دیگه خوب بلد بود بگه ببر بنزین بزن بیار!

تعجب میکنم واقعا!