30 / 11 / 3
انقد از این روزا بدم میاد...
نهایتش اینه که میریم کارکرد ماشینو دستکاری میکنیم بعد میبریم یه نمایندگی دیگه که در جریان هیچی نیستن
هوم؟ 🤔
نمیذارن آدم روراست باشه
الان دیدم 19 دی از سایپا پیام اومده بود بیایین برای سرویس اولیه و گارانتی
چرا تازه دیدم؟ چون شمارش بلاک کرده بودم🤦🏻♀️
دلیلشم نمیدونم قطعا اشتباهی بلاک شد
اولش کارا روال بود الان گره های ریز هست
همین گره ریزا دیوونه کنندس
امروز میرفتیم وکالت بدیم برای فروش ماشین، نشد
چون خریدار گفت گارانتی انجام شده؟ ما گفتیم نه هنوز
گفت فعلا کنسل تا گارانتی فعال بشه
رفتیم نمایندگی گفت ماشین از حد مجازش بیشتر کار کرده دیگه گارانتی باطل شد، حالا بازم تو سایت نوبت بگیر بیار ببینیم چی میشه
نوبت برا اول اسفند داد، خریدار گفت همه چی بمونه تا چهارشنبه
( اصلا ما فکر میکردیم بین ۵۵۰۰ تا ۶۵۰۰ باید ببری گارانتی نگو بین ۴۵۰۰ تا ۵۵۰۰ بوده، ماشین ۵۷۰۰ تا راه رفته، بخاطر ۲۰۰ کیلومتر قبول نمیکنن)
از دفترخونه برگشتیم...
میشه دعا کنید ؟ 🥺
تا اینجای روز در مجموع 76 تماس ورودی و خروجی داشتم، بابت یک موضوع کاملا تکراری...
دقیقا 76 !
از جمعه تو استرسیم
دیروز و امروز بیشترررررر
همه چیو فروختیم
همه طلاها، ماشین جدیده...
کلی قرض
پنجشنبه غروب امیر میرفت دنبال پرده ها زنگ زد گفت شوهر خواهرش تصادف کرده میره بیمارستان
خودم رفتم پرده هارو آوردم وصل کردم، چقد تمیز شدن، اخیشششش، تا الان خودم میشستم به چه سختی اتو میزدم امسال که دادم بیرون چقد بهتر بود دیگه همیشه همین کار میکنم
اونم با موتور خورده زمین زانوش شکست هنوزم بیمارستانه
برادر امیر پریروز ماشینش تحویل گرفت
دیشب رفتیم خونش شیرینی بردیم، بقیه خواهرا و مادرش پول کادو دادن😐😐😐
مگه کادو دادنیه؟؟؟
پس چرا ماشین و مغازه ما کادو نداشت؟!؟
یه دختریییییی دیروز رفته کتونی اورجینال خریده دیگه خدارم بنده نیست😅🤦🏻♀️
تاززززه ست گرفته
برا خودم سفید برا امیر سورمه ای
چشمم به کیفیت استوکا موند ولی دلم نکشید پازده یکی دیگه رو بپوشم. البته همینم که الان گرفتم واقعا با کیفیت و خوبه ولی به پای اون استوک نمیرسه
به امیر نشون ندادم، چون 15 روز دیگه چک داره، خیلی وقته استرس داره، حساب شده خرج میکنه تا ببینه پولش جور میشه
نباید میگفتم تو این شرایط انقد پول کتونی دادم
حالا ایشالله که اندازه اس😁
چهارشنبه شب پرده پذیرایی درآوردیم بشوریم
صبح پنجشنبه بردیم خشکشویی تحویل دادیم
ظهر گفتم اخجون عصر میرم بخوابم
بعدش پامیشم میوفتم به جون خونه، قبل از عمل مامانم جارو کشیدم بعد بخاطر اینکه یه وقت پرزی خاکی چیزی تو چشمش نره دیگه نکشیدم
غروب هم قرار بود برم خونه مادرامیر آش دوغ بخوریم
ناهار میخوردم دیدم مادرش زنگ زد همینجوری یهویی و با خنده پرسید خونتون تمیزه؟ تعجب کردم، هیچوقت اینجوری نمیگه، گفتم نه چی شده
گفت امادگی داشته باش احتمالا براتون مهمون میاد! عمو و زنمو!
گفتم ای بابا خونه من پرده ندارههههههههه
این همه سال نیومدن نیومدن نیومدن عَد الان که پرده رو شستیم میان😑
دیگه خواب کنسل! خداروشکر ظرف کثیف نداشتم کلا آشپزخونه تمیز بود، جارو کشیدم، لباسشویی روشن کردم، دشویی شستم، رختخوابایی که برا مامانم اینا بود مرتب گذاشتم تو کمد، رفتم میوه خریدم، میزارو دستمال کشیدم
به امیر زنگ زدم بیاد خونه، گفت من از فامیلام خوشم نمیاد نمیام!
بعد زنگ زد به مادرش یکم تند حرف زد گفت چرا نگفتی ما خونه نیستیم؟؟ گفته ما پرده نداریم بگو نیان😂😂😂
مادرش زنگ زد به من گفت چی گفتی بهش انقد عصبانیه؟ من بهت خبر دادم که بدونی
گفتم واااا خب بهش گفتم که بدونه خونش مهمون میاد! با این لحن نگفتم ولی هم امیر هم مادرش آروم کردم!😑
ساعت 5بود عموی امیر و زنمو و دخترعموش اومدن، اول رفتن پایین، لباسام اتو میزدم مادرش زنگ زد گفت بیا اش بخوریم
یکم نشستم بعد پاشدم بیام خونه تارف زدم بفرمایید خونه ما زنموش گفت میآییم حالا
سماور روشن کردم، میوه چیدم، ظرف و استکان و قندون اینا حاضر کردم اومدن
یه تومن کادو اوردن، یکم نشستن رفتن، مادرش گفت شام پختیم بیایین پایین
به امیر گفتم دیگه برا شام که میایی؟ گفت نه فاطمه! تا وقتی اینا هستن من نمیام
رفتم پایین شام خوردیم، اتفاقا چقدم گفتیم خندیدیم، حتی زنموش گفت دنبال دختر خوب برا پسرم هستم، الکی گفتم من خواهر مجرد دارم😂
میگفت جدی؟ مثل خودته؟ عکسش ببینم 😂
بعد که گفتم شوخی کردم بابا من خواهر ندارم اصلا، میگفت چقد حیف خوشحال شده بودم 😂 حالا پسرش قبلا ازدواج ناموفق داشته و میگن که همچین به درد بخور نیست
حتی اگر خواهرمم راضی بود من نمیذاشتم این وصلت سر بگیره 😂
بعد از شام رفتن، امیر اومد خونه
مادرش گفت کار داشتی نیومدی؟ گفت نه اتفاقا فیلم دیدم، یکم خوابم برد😂
مامانش انقد حرصی شد میگفت کارت زشت بود باید میومدی، امیرم میگفت تو این همه سال کجا بودن؟ 12 , 13 ساله بابا فوت کرده من حتی یکبارم ندیدمش، یکبارم زنگ نزده، مگه ادعا نداره اونم مثل پدر، پس کو؟؟ یکبار زنگ زده بگه دست تنها بدون هییییچ پشتوانهای چجوری زندگی میکنی؟ کارت چیه؟ چجوری ازدواج کردی؟ الآنم نمیخوام بیان سمتم...
نمیدونم حق با کی بود مامانش که میگفت احترام مهمون واجبه یا امیر که میگفت هرکی تو سختیا بوده الآنم باشه...
مامانم تا دیشب پیش ما بود
حال چشمش بهتر بود گفت دیگه میرم خونه
پنجشنبه باهم رفته بودیم خونشون، حتی قرار بود من جمعه برگردم و اون دیگه خودش بمونه
ولی موقع برگشت دیدم چشمش قرمز شده و سرش درد میکنه گفتم حاضر شه باهم برگردیم
بازم دو سه روزی بود و رفت
همه ی خانواده امیر اومدن عیادت
پنجشنبه و جمعه کلی از فامیلا اومدن خونه مامانم
هم خسته مریض داری ام هم مهمون داری
به نظرم باید یه ماشینو بفروشیم!
یا دعا کنیم ایران خودرو زودتر ماشین برادر شوهر تحویلش بده
چپ و راست میاد ماشین میگیره، هنوز ۴ ماه نشده ماشین تحویل گرفتیم هر چهار طرف سپر مالیده به اینور اونور
خودمون هنوز هیچ جا نرفتیم ولی اون سه بار برده زنجان، دوبار قزوین، 6000 تا کار کرده 😐😐
امروزی که من ماشین لازم دارم بیام بیمارستان، برادرش اومد ماشین خواست تا بره عیادت داماده عموش! آخه واجبه؟؟؟؟؟
من الان 6 ساله عروسشونم حتی یکبار عموشو ندیدم چه برسه به دامادش؟! ماشین نداری، نرو!
میخواستم بهش ندم و بگم خودم لازم دارم ولی اون با زن و بچه حاضر و آماده اومدن دم در
با خودشون گفتن حاضر شیم بریم سوییچ بگیریم راه بیوفتیم!
امیر گفت برمیگرده میاد اون ماشینو میده ببرم ولی دیر بود با بی ار تی اومدم😐😐
میدونی از این لجم میگیره اگر ما تو این شرایط بودیم اونا بهمون نمیدادن!
هربار باک پر یا تقریبا پر میدیم خالی میگیریم! دفعه آخری که انقد خالی بود 300 متر نرفت خاموش شد با دبه رفتیم دنبال بنزین!
+ مامانم هنوز اتاق عمله
تو بیمارستان نور نشستم
مامانم رفته اتاق عمل
فاصله این بیمارستان تا خونمون اندازه یه تهران تا شمال میشه!
لامصب چقد دوری آخه!
عدس 15 اسفند
گندم 20 اسفند
نخود 18 اسفند
کنجد 22 اسفند
الان دیگه کم کمَک اینا میان تو اکسپلور