چهارشنبه شب پرده پذیرایی درآوردیم بشوریم

صبح پنج‌شنبه بردیم خشکشویی تحویل دادیم

ظهر گفتم اخجون عصر میرم بخوابم

بعدش پامیشم میوفتم به جون خونه، قبل از عمل مامانم جارو کشیدم بعد بخاطر اینکه یه وقت پرزی خاکی چیزی تو چشمش نره دیگه نکشیدم

غروب هم قرار بود برم خونه مادرامیر آش دوغ بخوریم

ناهار می‌خوردم دیدم مادرش زنگ زد همینجوری یهویی و با خنده پرسید خونتون تمیزه؟ تعجب کردم، هیچوقت اینجوری نمیگه، گفتم نه چی شده

گفت امادگی داشته باش احتمالا براتون مهمون میاد! عمو و زنمو!

گفتم ای بابا خونه من پرده ندارههههههههه

این همه سال نیومدن نیومدن نیومدن عَد الان که پرده رو شستیم میان😑

دیگه خواب کنسل! خداروشکر ظرف کثیف نداشتم کلا آشپزخونه تمیز بود، جارو کشیدم، لباسشویی روشن کردم، دشویی شستم، رختخوابایی که برا مامانم اینا بود مرتب گذاشتم تو کمد، رفتم میوه خریدم، میزارو دستمال کشیدم

به امیر زنگ زدم بیاد خونه، گفت من از فامیلام خوشم نمیاد نمیام!

بعد زنگ زد به مادرش یکم تند حرف زد گفت چرا نگفتی ما خونه نیستیم؟؟ گفته ما پرده نداریم بگو نیان😂😂😂

مادرش زنگ زد به من گفت چی گفتی بهش انقد عصبانیه؟ من بهت خبر دادم که بدونی

گفتم واااا خب بهش گفتم که بدونه خونش مهمون میاد! با این لحن نگفتم ولی هم امیر هم مادرش آروم کردم!😑

ساعت 5بود عموی امیر و زنمو و دخترعموش اومدن، اول رفتن پایین، لباسام اتو میزدم مادرش زنگ زد گفت بیا اش بخوریم

یکم نشستم بعد پاشدم بیام خونه تارف زدم بفرمایید خونه ما زنموش گفت می‌آییم حالا

سماور روشن کردم، میوه چیدم، ظرف و استکان و قندون اینا حاضر کردم اومدن

یه تومن کادو اوردن، یکم نشستن رفتن، مادرش گفت شام پختیم بیایین پایین

به امیر گفتم دیگه برا شام که میایی؟ گفت نه فاطمه! تا وقتی اینا هستن من نمیام

رفتم پایین شام خوردیم، اتفاقا چقدم گفتیم خندیدیم، حتی زنموش گفت دنبال دختر خوب برا پسرم هستم، الکی گفتم من خواهر مجرد دارم😂

می‌گفت جدی؟ مثل خودته؟ عکسش ببینم 😂

بعد که گفتم شوخی کردم بابا من خواهر ندارم اصلا، میگفت چقد حیف خوشحال شده بودم 😂 حالا پسرش قبلا ازدواج ناموفق داشته و میگن که همچین به درد بخور نیست

حتی اگر خواهرمم راضی بود من نمی‌ذاشتم این وصلت سر بگیره 😂

بعد از شام رفتن، امیر اومد خونه

مادرش گفت کار داشتی نیومدی؟ گفت نه اتفاقا فیلم دیدم، یکم خوابم برد😂

مامانش انقد حرصی شد می‌گفت کارت زشت بود باید میومدی، امیرم می‌گفت تو این همه سال کجا بودن؟ 12 , 13 ساله بابا فوت کرده من حتی یکبارم ندیدمش، یکبارم زنگ نزده، مگه ادعا نداره اونم مثل پدر، پس کو؟؟ یکبار زنگ زده بگه دست تنها بدون هییییچ پشتوانه‌ای چجوری زندگی می‌کنی؟ کارت چیه؟ چجوری ازدواج کردی؟ الآنم نمی‌خوام بیان سمتم...

نمی‌دونم حق با کی بود مامانش که می‌گفت احترام مهمون واجبه یا امیر که می‌گفت هرکی تو سختیا بوده الآنم باشه...