30 / 7 / 3

یه پاساژ طلافروشی نزدیکمون هست که تقریبا همشونو میشناسم، امروز رفتم به همه سلام سلام گویان یکم نگاه کردم

یه زنجیر تقریبا نازک و قشنگ دیدم

خریدم😐😐😐😐😐

چرا؟؟؟؟ چرا منو جو گرفت ؟؟؟؟

بهش گفتم بعدا پولشو میدم😐 بدون هزاری پول زنجیر برداشتم آوردم😐

فکرکنم دوماه دیگه بتونم بدم🤦🏻‍♀️

30 / 7 / 3

شنبه ای که گذشت با دروغ مرخصی گرفتم اصلانم پشیمون نیستم😐 خب حقمه، نمیدن مجبورن دروغ بشنون

پنجشنه مراسم چهلم پدربزرگ امیر بود، غیر از برادرش و مادرش کسی نرفته، هرکی یه مدلی کار داشت

جمعه با خواهر کوچیکش رفتیم بیرون، یه بارونی دیدم پسندیدم نخریدم😐

کلی گشتیم بعد دیدم حتما دلم میمونه پیشش، دوبااااره برگشتیم خریدمش😬👍

حالا درسته پارسال دقیقا همین رنگی گرفتم، درسته شبیه همین مدل دارم ولی خوشم اومد 🥲

شنبه با خواهر دومی رفتیم بازاربزرگ، جینی خرید کردن خیلی حال میده😬

یه جین جوراب و لباس زیر برا خودم و امیر گرفتم، یه جین شلوار خونگی و یه جین بلوزشوار خونگی ست خریدیم، رفتیم شال بخریم ولی سلیقه هامون خیلی متفاوت بود پشیمون شدیم. لباس خانگیارو بین خواهرت تقسیم کردن، نفری یدونه برداشتیم.

واقعا قیمتا مناسب میوفته، می‌طلبه بخری ببری مترو بفروشی 😬

24 / 7 / 3

کنترل تلویزیون تو زیر سفره ای بود، افتاد پایین

ترکید🥲

24 / 7 / 3

18مهر: با خواهر کوچیکه رفتیم برای سنگ شکن، می‌گفت یکم سخت بود ولی خداروشکر نازنازی نبود، بعد از اینکه کارش تموم شد رفتیم یه قنادی معروف که کنار بیمارستان بود باقلوا و کیک شکلاتی گرفتیم، عجب باقلوایی بود

تا برگردیم ساعت 8 شده بود، مامانش شام درست کرده بود گفت ماهم بمونیم.

19مهر: قرارمون بود چهارشنبه غروب بریم پیش مامانم اینا دو روز بمونیم که خب کار سنگ شکن طول کشید، پنجشنبه هم امیر پاشد رفت سرکار 😐 منم به مامانم گفتم نمیاییم

الکی مرخصی گرفته بودم، نشسته بودم تو خونه 😐 غروب امیر زنگ زد گفت مگه قرار نبود بریم؟! من یادم رفته، تو چرا چیزی نمیگی؟!

اومد خونه ساعت هفت راه افتادیم، یکم خرید کردیم تا برسیم 9 شد، البته با سرعت 150 , 160 و لایی کشی

می‌دونستیم سرده با کاپشن رفتیم ولی مامانم کرسی گذاشته بود گرم بودیم.

دوباره کلی گردو تازه خوردم، کل دستم سیاهه😬

20مهر: صبح یه سر با مامانم رفتیم خونه داییم، امیر و داداشم رو تعمیر ماشین بابام کار میکردن ( دوماهه کار میکنن، گیربکس عوض میکنن)

مامانم سنگ تموم گذاشت با تهچین ناهار 😬

و بابام جبران کرد با ماهی کبابی برای شام😬

شام زنداییم و پسرخالم پیشمون بودن، از خاطرات قدیمشون تعریف میکردن، انقد خندیدیم ( پسرخالم از ما خیلی بزرگتره)

آخر شب راه افتادیم سمت تهران 🥲

دوست دارم این هفته هم برم و می‌خوام دروغ بگم و بازم مرخصی بگیرم😐😐😐 البته اگر امیر کار نداشته باشه و بیاد

21مهر: بالاخره ماشین گرفتیم، مدل پایین و الان یکم خرج داره که امیدواریممم فقط همینا باشه و پدرمون درنیاره

18 / 7 / 3

دلم خوش بود پول فروختن ماشین خرج نمیشه، چون کارتش خونه اس!

نگو آقا چیزی نسیه نخریده! هر چی خریده از رو این پول با موبایلش برداشته!

و چیزای چرت خریده!

موکت! موکت برای نشستن، موکت برای روی میز کار، سه تا میز کار، هالوژن های اضافه! دوتا اجاق گاز کوچولو! یه مغازه دوتا گاز میخواد چیکار؟ میگه رو یکی غذا گرم کنیم رو یکی کتری بزاریم😐 گفتم اوکی، میزکار چرا؟ تو این همه سال رو چی کار می‌کردی؟ گفت اونا چوبیه میندازم بره، گفتم اوکی، پس چرا کرایه دادی وانتی آورد تا اینجا؟!

ضمن اینکه مغازه خودش از قبل هم دوربین داشت هم دزدگیر ولی همشو عوض کرد!

کاش زودتر یه ماشین پیدا کنیم با این رویه ده روز دیگه پولش تموم میشه

16 / 7 / 3

11مهر: غروب با خواهر کوچیکه رفتیم آرایشگاه، دو سه تا آرایشگاه رفتیم به دلم نبود موهام بسپرم بهشون😐

تو یکی از سالنا که ناخنکار نشسته بود گفت کوپ کارمون نیست، میتونی فردا بیایی؟ گفتم نه مرسی، گفت پس بشین اوکی میکنم، گوشیشو برداشت گفتم لابد زنگ زده بیاد، چند دیقه شد گفتم طول می‌کشه برسن؟ گفت کی؟ کسی نمیاد، خودم کارم تموم بشه میام!!

گفتم یاعلییییی من رفتمممم خدافسسسسس 🏃‍♀️

بعد رفتیم یه سالن سرشناس و ترتمیز و گرون

قبلش زنگ زدم پرسیدم برای کوپ هستن؟ گفت نه فردا بیا، بعد دوباره خودش زنگ زد گفت بیا الهه جون برگشت😐

تو آسانسور بودیم بازم زنگ زد گفت بی زحمت یکم سریع تر میایی، الهه جون داشت می‌رفت خونه بخاطر شما برگشته، گفتم من تو آسانسورم چند ثانیه دیگه میام

به محض اینکه قطع کردم رو به خواهرامیر به حالت مسخره ادای خانومه رو درآوردم گفتم واااای الهه جون برگشت...😅

تو ادامه حرفم میخواستم بگم الهه جون برگشت که 💩 تو کله من

یهو این خانومه که کنارمون تو آسانسور بود گفت الهه منم😂😂 خوب شد زود خودشو معرفی کرد😂😂

هیچی دیگه موهام تا شونه هام کوتاه کردم🤐 جلوی موهام از چتری یه ذره بلندتر

خوب کار کرد، راضی بودم😎

خیلیم بهم میاد😁

ولی دفعه بعدی که جلو موهام بلند شد میرم باب میزنم😌

زهرا هم رفت ابروهاشو مرتب کرد، رفتیم خونه

آخر هفته خونه بودم، صبح جمعه با امیر و زهرا رفتیم بیرون صبونه حلیم زدیم 🤤 بعدش رفتیم مغازه جدیده

امیر میز و پروژکتور و دوربین اینا گرفته، فعلا که نسیه میگیره😐 ولی مغازه نما گرفت

دیشبم بعد از شام مهمون داشتیم، داداش امیر اومده بود

و هنوز نتونستیم ماشین پیدا کنیم...

9 / 7 / 3

هفته آخر شهریور رفتم پیش مامانم اینا، یخ بود

سرد نه ها واقعا یخ

بخاری روشن، لباس گرم و سه تا پتو، بازم پاهام سرد بود!

گلو درد شدیم از بس گردو تازه خوردیم و کلی کندم آوردم تهران

+ برای هزینه هایی یهویی که پیش اومد از بابام پول قرض گرفتیم

تا اینجا 200تومن بهش بدهکاریم😑 خدا بزرگه، پس می‌دیم

+ پارس پرخرج و همیشه دست به واشر ُ تو موقعیتی که تازه درست کردیم و سالم بود فروختیم، خریدار به شدت حساسی بود، ما خودمون کارشناسی رنگ برده بودیم ولی قبول نکرد خودش دوباره برد و نتیجه عین برگه کارشناسی خودمون بود، دوتا مکانیک آشنای خودشو آورد ماشینو دیدن تایید کردن

بالاخره خرید(۷مهر)، بهش وکالت دادیم، تسویه کرد، صبح ماشین تحویل دادیم، شب زنگ زد گفت ماشین واشر زد!!!!

و خب به ما ربطی نداشت، ما سالم تحویل دادیم و خودش کلی چک کرد ولی براش ناراحت شدم، ذوق داشت ماشین خریده، تمیز و خوشگله، حالا یک روزم نشده باید کلی خرجش کنه...