18 / 12 / 2
ساعت 4 شد
پس چرا خوابم نمیبره😐
خوابم نمیبره پس چرت و پرت براتون تعریف میکنم 😬🤪
ساعت نزدیک 3 اومدم خونه، با مامانم سبزی پاک کردیم، بعدش رفت حموم
منم خونه رو مرتب کردم، جارو برقی کشیدم، زاغی رو شستم، داداشم از بیرون و مامانم از حموم اومدن، نون پنیر گوجه خوردیم، مامانم رفت تلویزیون نگاه کرد ، داداشم اومد تو اتاق خوابید
منم سبزی پلو پختم، ماهی مزه دار کردم، سبزی شستم، ظرفارو آماده کردم
وقت اضافه آوردم، لباس عوض کردم، آرایش کردم، بازم وقت داشتم جلو موهام کرلی کردم 🥴🥴
زنگ زدم به خالم گفت راه افتادیم
یه ربع بعد اون یکی خالم زنگ زد گفت من دم در خونتون هستم! در باز کن
باورم نمیشد، میگفت به قرآن جلو درم 😬 از آیفون دیدم اره واقعا اومده، گفت دیدم دور همید، منم خودمو دعوت کردم، گفتم کار خوبی کردی بیا بالا
بقیه هم ساعت هفت اومدن، شما ترتیب پذیراییتون چجوریه؟
من همیشه چایی و شکلات اینا میارم، بعد شام، بعدش میوه و تخمه اینجور چیزا
امشب میوه رو چیدم رو میز وسط گذاشتم با شکلات و بشقاب چاقو، بعد از چایی، میوه خوردیم
همون وسطا ماهی هم سرخ کردم، ساعت نه و نیم شام خوردیم، دیگه نمیدونستم چی کار کنم، چی بیارم؟ 😐😐😐
دوباره ظرف میوه رو پر کردم، با تخمه کدو و چایی آوردم!
زنگ زدم به خواهر زاده های امیر گفتم بیان پایین با دختر خالم بازی کنن، خواهرشم اومد، یکم دور هم نشستیم، ساعت 12 امیر مهمونارو رسوند خونشون و رفتن ( داییم خودشو 💨. کرد نیومد، خالمم جدا شده)
اون یکی خالم و مامانم و امیرخوابیدن، من ظرفارو شستم، داداشم خشک کرد و گذاشت سرجاشون
امیر خسته بود، تو پذیرایی هم کلی کمک کرد، با سنگ فرز کار کردنی تو چشماشم تراشه رفته بود، سرخ شده بود، دیگه بهش اجازه دادم بخوابه 😁😁
حالا انقدرررررر پاهام درد میکنه خوابم نمیبره🥴 تازه فردا هم میخوام برم بازار🤦🏻♀️
کامنتارو بعدا جواب میدم
از شرایط مهمون رو مهمون اصلا خوشم نمیاد
یه مهمون خونت هست، علاوه بر اینکه باید بهش رسیدگی کنی و کارات رو نظم باشه، باید در حضورش تدارکات یه مهمون دیگه رو هم ببینی!
من توانشو ندارم!
حالا غریبه نیستن! مامانمه! دیروز با داداشم اومدن خونه ما، شب هم زنداییم و خالم میخوان برای اولین بار بیان خونمون
عجیبه اما سخت ترین مهمون من ، مامانمه!
من جارو میکشم، یه تیکه نون میگیره دستش رو مبل و همه سوراخ سمبه هاش میریزه
من ظرف میشورم، برمیگردم میبینم ده تا لیوان آب اینور اونور خونه افتاده
من از سرکار برمیگردم، تازه وایمیستم به غذا درست کردن و چایی گذاشتن، امیر میاد خونه، دست و صورت میشوره یه راست میاد کمک من، میگه چرا از این بچه (امیر) کار میکشی ؟ خستس! بعد هر ده دقیقه میگه چقد شام دیر میخورین
همیشه یه پتو و بالش وسط خونه افتاده، شاید داداشم بخواد بخوابه! حالا خونه اگر بزرگ باشه اصلا به چشم نمیاد ولی حال خونه ما 20 متر هم نمیشه! با یه پتو انگار کل فضارو گرفته و هی باید لگدش کنی بری بیایی
فدای سرش، مامانمه❤️ اصلا هم پیشش غر نمیزنم، همیشه میگم راحت باش
اما خسته میشم و تعجب میکنم بعضی از دوستام میگن مامانم اومد برام خونه تکونی کرد، فلان موقع اومد شام پخت و کارام کرد و ظرف شست و ... مامان من هییییچ کار نمیکنه😁 یه قاشق کثیف بشه انقد تو سینک میمونه تا خودم برم بشورم 😁
الان میخوام برم خونه، توراه باید سبزی خوردن بخرم، برم پاک کنم، بشورم، جارو بکشم، شام ماهیه، سبزی پلو میپزم، خود ماهی همون موقع سرخ میکنم
خوبه دیشب دوش گرفتم، امروز دیگه وقت نمیکنم
+ متأسفانه دیگه به کسی رمز نمیدم
رمز قبلی