30 / 9 / 3

ساعت دو شب: هوف بالاخره تموم

همه چی خیلی خوب بود. همه از باقالی خیلی تعریف کردن، خواهرش یه چیزی با پودر ژله درست کرد آورد، یه چی هم شبیه ژله بود هم شبیه باسلوق! تو آرد اینا غلتونده بود

فقط حس بد مهمونی تنهایی خانواده من بود!

اونا همشون باهم ترکی حرف می‌زدن، خانواده من همینجوری نگاشون میکردن، انصافا اوناهم میخواستن حرف بزنن، فارسی میگفتن ولی حرف مشترکشون خیلی کم بود

بابام اخراش خوابش گرفت، خب حوصله اش سر رفت، عذرخواهی کرد رفت تو اتاق خوابید

و مامانم یکم غر زد، بخاطر اینکه اینا غریبه ان، آدم باید با فامیل وصلت کنه!

احتمالا دیگه باهم دعوتشون نکنم...

29 / 9 / 3

شب مهمون دارم

یلدا امسال همه مهمون ما هستن، هرسال میرفتیم پیش مامانم اینا

امسال به کل هردو خانواده گفتم بعد از شام بیان اینجا

البته شام برا خودمون و مامانم باید درست کنم

تا الآن میوه شستم چیدم تو دوتا ظرف، چون تعداد زیاده، 25 نفر

باقالی پختم و امادس،

کدو حلوایی پختم،

انار دون کردم،

دو طعم پفیلا درست کردم،

تخمه تو ظرف آماده کردم (مامان امیر گفت آجیل میاره دیگه ما نگرفتیم)

همه کابینتارو دستمال کشیدم

دوش گرفتم

یه جارو بکشم، شام درست کنم و حاضر شم

23 / 9 / 3

مامان من اینجوریه که خودش گفت 12ونیم بریم فلان جا

بعد ما 12وربع حاضر بودیم

قهر کرد چجورررر می‌گفت دیر شد😐

گفتم از ساعتی که گفتی هنوز یه ربع مونده

قهرش بدتر شد چون حاضر جوابی کردم 🤦🏻‍♀️

22 / 9 / 3

شام تهچین مرغ داریم
براش یه دورس نیم زیپ ساده گرفتم
آخه پنجمین سالگرد "بله" گفتن ِ 😌


سالگرد ازدواج دقیقا یعنی کی؟ عقد یا عروسی؟

14 / 9 / 3

گردنبند ماه‌مو بوسید گفت « من دوتا ماه بوسیدم » 🌕✨

8 / 9 / 3

لعنت به پدیده مهمون رو مهمون!

مخصوصا وقتی که مهمون اولی هیییچ کمکی نمیکنه که هیچ، تازه اوردر هایی که مثل شلوارم کوتاه کن یا ابروهام بردار هم داره

و مهمون دومی ساعت 7 شب زنگ میزنه میگه ما داریم می‌آییم! و در کمال پررویی میگه غذا خوب درست کن! لوبیا پلو و عدس پلو و ماکارانی اینا نمیخورم😐

منم گفتم برو بابا من میرم هرچی میلم کشید درست میکنم مشکل داری نیا😬

دقیقا همین جمله رو گفتم و همین کارم کردم

جدا از همه اینا کل روز تا غروب سرکار بودم

ول کن دیگه نمی‌نویسم، خسته ام

تا خوده همین الان ظرف میشستم🙁

3 / 9 / 3

تمام این مدتی که ننوشتم، مریض‌ بودم

گوش درد بعدش سرما خوردگی، این وسط پ شدم، داروهای جدیدم میخورم دااااائم ضعف، حالت تهوع و سردرد دارم

پنجشنبه و جمعه پیش مامانم اینا بودیم، دیروز غروب( حدود6) شام خوردیم میلم‌ نکشید از نصفم کمتر خوردم، زود اومدیم خونه، کلی ترافیک بود، رسیدیم چایی و میوه خوردیم، حس کردم اگر چیزی نخورم ضعف میکنم، برنجی که مامانم برا ناهارم گذاشته بود گرم کردم‌ سه چهار قاشق من خوردم دیگه نتونستم بقیشو امیر خورد، همین که رفتم تو رختخواب یه جوریییی گشنم بود که انگار دوروزه هیچی نخوردم، گفتم حتما گشنگی الکیه، اهمیت ندم خودش حل میشه

من تا 3 از گشنگی و ضعف خوابم نبرد😐 میخواستم پاشم هنوز سرم از بالش جدا نشده بود امیر بیدار شد، گفت چی شد ؟ کجا؟ خوابش خیلی سبکه

پاشدیم دوقاشق پر عسل ریختم تو آبجوش خوردم، اصلا انگار نه انگار!

چند دیقه بعد عسل و گردو آسیاب شده قاطی کردیم، نون از فریزر اوردیم نشستیم خوردیم، بازم به زور امیر لقمه می‌گرفت می‌گفت باید بخوری، یه تیکه نون خوردم

یکم بهتر شدم خوابیدم

صبح بازم گشنم بود! بقیه عسل و گردو آوردم سرکار، نون سنگک گرفتم خیییلی گشنم بود اما اصلا میل به خوردن نداشتم و دو سه لقمه زوری خوردم!

ظهرم ناهار نخوردم، شیر و خرما خوردم فقط

خیلی ضعیف شدم

خیییییلی گشنمه ولی هیچی نمی‌تونم بخورم

و می‌دونم از عوارض متفورمین هستش، قندم‌ میوفته

دکتر گفت روزی دوتا اما لاغری احتمالا اذیت میشی، اگر اذیت شدی یدونه بخور

روزی دوتا خیلی بد بود، مهمونی بودم یهو افت قند و فشار کردم با سرم حل شد

حالا روزی یدونه هم بدههههه

خب چیکارش کنم🥲