2 / 8 / 2

خواهرزاده امیر یه نوجوون ۱۶,۱۷ سالس

جدیدا میره کلاس نقاشی و زبان

کلاسش کنار محل کارمه

امروز دو سه بار بهم زنگ زد نشد جواب بدم، بالاخره حرف زدیم میگه زندایی میشه به مامانم بگی با من کار داری بعد از کلاس بیام پیشت؟ گفتم برا چی بیایی؟ گفت بگو دیگه!

من تایید نهایی ندادم ولی با دوستش اومدن، براش شرط و شروط گذاشتم، بعدش زنگ زدم به مامانش گفتم دخترت پیش منه

بعد از اینکه فهمید خرش از پل گذشته گفت من با دوستم یه ربع برم پارک این بغل؟ (۲۰۰ متر اون طرف تر یه پارکه مخوفه😐 همیشه پسرا و دخترا جمع میشن سیگار میگار میکشن، کلا پارک درستی نیست)

گفتم من بهت گفتم از پیشم جایی نمیری

خودش لوس کرد گفت نه توروخدااااا

یکم معطلشون کردم تا قراری که میخواستن بزارن جا به جا بشه بعدش گفتم باهم میریم

باهاشون ۴۰ دیقه رفتم پارک، فقط هی رفتن ته پارک، برگشتن!

بعد دوتا پسرک چلغوزم هی دنبال ما😐 عقب تر از من میومدن با پسرا لب خونی حرف میزدن!

هیچی نگفتم بهشون

نیم ساعت شد گفتم خب دیگه برگردیم؟ گفتن بریم یه بار دیگه ته پارک بعد برگردیم! ( آخه این پسره به درد نخور جلوتر رو نیمکت نشسته بود)

گفتم باشه بریم، دوستش گفت من میرم دنبال داداشم بیارمش پارک! خواهرزاده امیر گفت باهم بریم؟ گفتم نه بابا چیو باهم بریم؟! من کار دارم، حالا این وسط مادر دوستشم هی زنگ میزنه میگه چرا نمیای خونه؟! اونم میپیچونه 😐

دید من گفتم کار دارم نمیام، گفت پس من برم ؟ 😐😒 قاطع نگاش کردم گفتم نه عزیزم

دوستش خودش رفت، ما باهم تو دفتر نشستیم، دوسش هزار مرتبه زنگ زده میگه نمیایی؟ اونم جوری که از من ناراحته میگه زنداییم اجازه نمیده

البته که منم باهاش سرسنگینم، آخه بهش گفتم به من راستشو بگو، چرا اومدی به من میگی به مامانت زنگ بزنم؟ من که خودم با همون جمله اولش فهمیدم ولی برام زور داره یه ذره بچه خر فرضم کنه!

این سرسنگینی ادامه میدم تا پررو نشه از این به بعد هی بخواد بیاد اینجا، من حوصلم نمی‌کشه

جلوی دفتر کامل شیشه ایه و از بیرون دید داره، نمی‌دونم چرا به این نکبت نمیگه تو بیا😐 آخه ابله تو پارکم از دور میبینیش دیگه 🤦🏻‍♀️

ولی یاد خودمون میوفتم، چه دوران مسخره و پر استرسی بود

اما دیدنش خیلی شیرین بود...

ولی خب خیلی چشم و گوش بسته تر بودم، خیییلی

این دوستش به شدددددت سر و گوشش میجنبهههه

1 / 8 / 2

فردا میریم اُپارک 😍