26 / 11 / 2
من روت قسم میخوردم...
من روت قسم میخوردم...
برید دهک هاتون ببینید، توضیحات مربوط به هر دهک بخونید،
کرک و پر براتون نمیمونه
ما از دار دنیا فقط یه ماشین و دوتا موتور داریم، البته یه ماشین هم فروختیم که هنوز تعویض پلاک نشده و همچنان به نام ما هست
حتی اونم حساب کنیم میشه دوتا ماشین و دوتا موتور،
تازه موتورا سند نخوردنا، یعنی جایی ثبت نیست که خریدیم!
اماااا بازم با دوتا ماشین و دوتا موتور ما جز دهک دهم حساب شدیم!!!!!
توضیحاتش نوشته این دهک حداقل ۱۱ تومن حقوق دارن، خب لامصب دونفر آدم از صبح تا شب داریم جون میکنیم، ۱۱ آخه عددیه؟
میگه اغلب صاحبخونه هستن، خب کو خونمون ؟
نوشته این دهک ماهی حداقل ۴۹۰ تومن برای لباس و کفش هزینه میکنن، اینا خبر از بازار ندارن؟؟؟ یدونه شال معمولی الان ۴۰۰ تومن میشه! ماهی یدونه شال و دوتا جوراب هم نباید بخری!
خیلی وقت بود شمارش سیو نداشتم
الآنم سیوش کردم « مَمَلو 🐴»
خیلیم بهش میاد🥴😛
_ من دارم میام، چیزی لازم نداری؟
_ نه، چرا چرا، یه چیز هیجان انگیز برام بگیر 🥴
با کره بادوم زمینی برگشت 😇
لباس کار امیر همیشه سیاه، روغنی و کثیفه
اصلا یکی از تفریحاتش اینه میبره تو حموم میشوره و هی منو صدا میزنه بیا ببین چقد چرک داره، آب سیاه شد
دو سه روز پیش داشت میشست، تشتو خالی کرد گفتم عه چقد خاک ریخت، گفت نه خاک نیست، پلیسه اس ( ذرات خیلی ریز آهن)
منم بازیم گرفت رفتم آهن ربا آوردم از آب گل آلود پلیسه گرفتم 😁
یکم آهن جمع شد ریختم تو گلدون
دیروز اومد خونه با یه جعبه، باز کردم، دیدم دوتا قوطی پلیسه پر کرده آورده 😬🤪
میگه بریز تو گلدونت قوی بشه😬
دیروز غروب امیر اومد دفتر دنبالم از همون راه اومدیم دماوند
با خودش نون سنگک کنجدی داغ و پنیر تبریزی و میوه و فلاسکِ سرکارشو اورده بود 😍
شب سرد بود همگی باهم خوابیدیم
من وسط امیر و داداشم خوابیدم انقد چرت و پرت گفتیم خندیدیم بابام هی دعوامون میکرد 🤭😬
امروز 6 بیدار شدیم برگردیم همه جا برفی🤩
امیر ماشین چک میکرد از کنار پیچ هواگیری رادیات آب ریخته بود، داداشم گفت یه هواگیری کنیم بد نیست ، همین که باز کردن پیچ گم شد😑 هرچی گشتیم پیدا نشد احتمالا افتاد تو سینی
داداشم برداشت پیچ رو لاستیک اورد، همونجا که لاستیک باد میزنن، شانسی بهش خورد و راه افتادیم 😬
دوتا پیشنهاد شمال رد کردیم
اولی همون تکراریا، فرشاد و خانومش
دومی خانواده امیر
چون با فرشاد زیاد بحثم میشه و جفتمون لجبازیم به خانومش و امیر سخت میگذره😬 از طرفی ذائقه غذاییمون هماهنگ نیست و ما اذیت میشیم، بار آخر تقریبا سرزده رفتیم خونشون، یعنی شامشون آماده بود فرشاد گفت بیایین اینجا ماهم رفتیم 😐
چشمت روز بد نبینه، الویه داشتن، نتونستیم بخوریم، حالا من یکم نوک زدم چون بالاخره زحمت کشیده بود ولی امیر با همه خجالتی و کم رو بودنش گفت راستش الویه دوست ندارم، حالا فرشاد گیر داده بود پس چرا فلان موقع تو خونتون خوردی؟! دیگه آخرش گفت لامصب اونو فاطمه درست کرده بود
فرشاد پاشد رفت تو مایتابه روحی معروفش نیمرو زد ، همگی نیمرو خوردیم😬😬
خانواده امیر هم چون مسافرت خانوادگی معمولا خوش نمیگذره! و همچنین اینا قصد داشتن یه سر برن بهشهر خونه عمه امیر و ما دوست نداریم!
ولییییی این دلیل نمیشه من مرخصی نگیرم 😁
من برای مسافرت کنسل شده دو روز مرخصی گرفتم 😬 نمیدونم میخوام چیکار کنم فقط میدونستم باید نرم سرکار!
یه سالن ماساژ پیدا کردم نزدیک خونمون، به سرم زده برا امیر یه ماساژ ریلکسی رزرو کنم خوشحال بشه😁
_ چگونه یک پسر را دلتنگ کنیم؟ ۲۰ نمره
_ شما باید کبوتر رو جلد خودت کنی که ترکت نکنه، با قیچی کردن پرهاش چیزی درست نمیشه ، در اولین فرصتی که پرهاشو بدست بیاره ترکت میکنه!
اینو دوباره بخون، من راجع به کبوتر حرف نمیزنم.
شدیدا حق 👌🏻
وای خاک تو سرم😂😂😂
تو همون جمع تکراری با امیر و فرشاد و خانومش تحت فشار، یه بیب کوچولو و گوگولی دادم😂😂😂
بد ماجرا اینکه همه خندیدن😂😂😂
منم چون بچه پرروام بیشتر از همه خندیدم😂😂😂
توراهیم داریم برمیگردیم خونه، فعلا کسی چیزی به روم نیاورده، اگر کسی چیزی گفت میزنم زیرش میگم من نبودم 😂 شما خندیدین، منم از خندتون خندم گرفت، نمیدونم به چی میخندیدین😂😂
پیش میاد دیگه 😂😂😂