دیروز غروب امیر اومد دفتر دنبالم از همون راه اومدیم دماوند

با خودش نون سنگک کنجدی داغ و پنیر تبریزی و میوه و فلاسکِ سرکارشو اورده بود 😍

شب سرد بود همگی باهم خوابیدیم

من وسط امیر و داداشم خوابیدم انقد چرت و پرت گفتیم خندیدیم بابام هی دعوامون میکرد 🤭😬

امروز 6 بیدار شدیم برگردیم همه جا برفی🤩

امیر ماشین چک میکرد از کنار پیچ هواگیری رادیات آب ریخته بود، داداشم گفت یه هواگیری کنیم بد نیست ، همین که باز کردن پیچ گم شد😑 هرچی گشتیم پیدا نشد احتمالا افتاد تو سینی

داداشم برداشت پیچ رو لاستیک اورد، همونجا که لاستیک باد میزنن، شانسی بهش خورد و راه افتادیم 😬