16 / 11 / 3
مامانم تا دیشب پیش ما بود
حال چشمش بهتر بود گفت دیگه میرم خونه
پنجشنبه باهم رفته بودیم خونشون، حتی قرار بود من جمعه برگردم و اون دیگه خودش بمونه
ولی موقع برگشت دیدم چشمش قرمز شده و سرش درد میکنه گفتم حاضر شه باهم برگردیم
بازم دو سه روزی بود و رفت
همه ی خانواده امیر اومدن عیادت
پنجشنبه و جمعه کلی از فامیلا اومدن خونه مامانم
هم خسته مریض داری ام هم مهمون داری
+ [ سه شنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۳ ] [ 13:8 ] [ فاطمه ]
|