20 / 2 / 2
به مامانم گفتم میخواییم بریم اونجا و یه شب بمونیم، اولش عادی گفت باشه برید
حالا الان زنگ زدم بهش میگم ظرف و رختخواب اونجا در چه وضعه؟ چندتا پتو از خونه بیاریم؟
شروع کرده میگه هوا سرده، دیشب اونجا برف اومده، میذاشتی تابستون تر بشه! بابام میگه خونه کوچیکه! این تعداد جا نمیشیم! هیشکی مهمون کسی نیست، همه دنگ میداریم وسط و خرید میکنیم ، اما مامانم و بابام به عنوان صاحب خونه حتی یه تارفم نکردن یه وعده مهمون ما باشید! این در صورتیه که ما سه سال و نیمه ازدواج کردیم خانواده امیر حتی یکبار هم برا شام یا ناهار نیومدن خونشون! با اینکه راه دور بود ولی برمیگشتن خونه هاشون. راستش خجالت کشیدم از اینکه حتی تارف نکرد.
اینا که عمرا قبول نمیکردن، اما کاش فقط زبونی میگفت! یه تارف الکی...
بهش گفتم میشه اون بخاری برقی بیاری؟ با بی میلی گفت بااااشه!
با لحن عادی گفتم میخوای کلا کنسل کنم؟؟؟ گفت چیه؟؟ مگه من چی گفتم ؟؟؟ خب بیارشون دیگه ، مگه من میگم نیاررر 😶
میفهمم اصلا دلش نمیخواد اینا برن اونجا! مخصوصا که غیرمستقیم میگه بگو خونه دماوند نیان!!! چرا؟ چون یه تیکه فرشش آب ریخته و هرکار میکنه بازم زرد میشه!
قشنگ آدم به غلط کردن میندازن! بابا مگه من بهشون گفتم بیایین بریم ؟؟؟؟
به امیر گفتم همه ظرفارم یکبار مصرف بگیره چون راحت تره، ولی در واقع نمیخواستم بعدا حرفای مامانم بشنوم...