صبح 8بیدار شدیم رفتیم صبونه و حرم
خیلی شلوغ بود، صف طولانی
مامان امیر گفت میرم زیارت گفتیم ول کن نرو، شب می‌آییم
گفت نه حیفه میرم، میخواست از وسط صف بره اجازه نمیدادن، من و زهرا پشیمون شدیم گفتیم راه نمی‌دن نمیاییم اون وایساد تااااا بالاخره رفت
حالا تو این همه جمعیت گم شد ، نه شماره ای حفظ بود نه گوشی برده بود، نه فارسی بلده
هرچی گشتیم پیداش نکردیم ، خودش برگشت، گفت کلی حیاط گشتیم تا پیداتون کردم
رفتیم ناهار، غذای امروز بهتر بود، من جوجه برداشتم
بعدش اومدیم اتاق حاضر شدیم توراهیم میریم طرقبه و چالیدره
تا دم آخر هی این می‌گفت نمیام اون می‌گفت نمیام، دیگه با شوخی و خنده گفتم مگه دست خودتونه همه میایید، مامانش می‌گفت شما برید من میرم حرم، جدی می‌گفتا، بهش گفتم سن منی دِقلارین🥴🥴 میخواستم بگم منو دق دادی به اشتباهم انقد خندید😁 گفتم حاضر شین وگرنه من دوبل پولو به عنوان جریمه ازتون میگیرم

بریم ببینیم چه خبره