5 / 3 / 3
دیروز اول رفتیم یه پاساژ مسخره، ولی یه کتونی اصل اونجا دیدم خیلی قشنگ بود اما گرون میگفت، تهران حتما ارزون تر و متنوع تره
بعدش رفتیم چالیدره، بلیط گرفتیم سوار تله سیژ شدیم رفتیم بالا، قشنگ بود، من و زهرا سوار شدیم، خواهرش و مادرش
مادرش از بچه کوچیک تو بغل ترسیده بود، رفتیم عکسایی که ازمون انداختن دیدیم قشنگ شدن، یدونه چاپ گرفتیم 250، یکی دیگه هم چون آف تور داشتیم رایگان چاپ گرفتن 😒
خودمون عکس انداختیم، ذرت خوردیم، بچه خیییلی گریه کرد، خیلی
دیگه تایم برگشت مامانش گفت من با بچه نمیام، میترسم، خواهرشم بهش برخورده بود میگفت من خودم تنها میرم، دیگه زهرا و مامانش سوار شدن، منو خواهرسومی و بچش، این بچه یهو شروع کرد گریه و بی قراری، هی میخواست بلند شه، تو بغل بچرخه، از زیر دست سر بخوره، انقد گریه کرد تا مسیر تموم شد.
یه خانواده اصفهانی کنارمون بودن، خوب و مودب بودن، یا آهنگا دست میزدن، میخوندن، آهنگ درخواستی میدادن
بعد از اون رقتیم بازارچه بعثت طرقبه، بقیه یکم خرید کردن، من نه، فقط برا بچه یه ساز دهنی خریدم
تا برگردیم هتل ساعت 9و نیم شد، ترافیک بود، سریع رفتیم شام، خسته و خوابالو بودیم
هم نظر بودیم نریم حرم بجز مامانش، هی غیر مستقیم گفتیم خسته ایم، پامون درد میکنه تو چی ؟ میگفت نه اصلا میگفتیم خوابمون میاد میگفت بعد از حرم میآییم میخوابیم! مستقیم میگفتیم نریم میدونستیم ناراحت میشه ولی بازم زهرا گفت ول کن حال نداریم نرو
آقا این قهر کرد، هیچی نگفت اما ریز ریز حاضر شد تو این فاصله زهرا و بچه خوابشون برد، یهو چادر گذاشت سرش بدون حرف رفت بیرون!
دیدم گناه داره، اون علاقش حرم و زیارت و نمازه، آخرین شبه، هم ادرس بلد نیست هم همیشه تنهایی میترسه،
سریع حاضر شدم، چادر برداشتم بدو بدو رفتم، فکرکنم بیست قدمی هتل رسیدم بهش، دکمه مانتو توراه بستم!
رفتیم حرم هیچیم غر نزدم😁 گفتم بشین با خیال راحت نماز بخون من میرم صف زیارت وایمیسم بعد بیا پیشم، همین که رسید بهم تسبیح دستش که ذکر میگفت الکی پاره شد ریخت زمین، جمع کردیم رفتیم زیارت، بعد تو خود حرم گفت میخواد به نیت اموات نماز بخونه، گفتم بخون، بعدش کمکم راه افتادیم سمت هتل، به سختی دوش گرفتم 🙄 خوابیدم