یه ماهه ننوشتم
چی بگم؟ 🤔
دیروز سالگرد عقدمون بود
شیش سال شد
بهم تبریک گفتیم و تموم😬
مامانم اینا خونمون بودن و اصلا به روی خودمون نیاوردیم که چه روزیه
حوصله نداشتم هی بگن خب دیگه، دیگه وقتشه بچه بیارید! تازه دیر هم شده!
روز مادر به مادرامیر وجه بی ارزش مملکت کادو دادیم و مادر من فعلا هیچی
تولد دوتا از خواهراش بودن معمولا چیزی نمی‌گیرم اما امسال براشون کادو گرفتم، خوبی زیاد کرده بودن و فرصت جبران نبود
چند وقت بود یکیشون می‌گفت از آشنات برام ترازو آشپزخونه بگیر اون یکی هم می‌گفت زیرسفره ای می‌خوام که من کار خودمو آسون کردم و همینارو گرفتم براشون
مامانشم چندبار گفته باید سطل اشغالی بخرم اما خب نمیشد من سطل اشغال کادو بگیرم 😂
مامانم هم می‌دونم دوست داره ساعت خونه رو عوض کنه و احتمالا می‌گیرم براش
چرا برا خانوما لوازم خونه میگیرن؟ مگه ما خونه ایم؟!
و امیر هم روز و زن و سالگرد عقد باهم جمع کرد و هیچی نگرفت 😒
پنج دی هم سالگرد عروسیمونه

زندگی برا شماهم بی هیجان و کسل کننده و مسخره میگذره یا فقط من اینجوری ام؟